از وسوسه‌های وسواس تا وسواس‌ هدر ندادن زمان

از محمود درویش شعر می‌خواندم. نام کتاب مجذوبم کرد. اگر بگویم عکس روی جلد و نویسنده بی‌تاثیر بود دروغ گفته‌ام. با این حال از نام کتاب بیشترین جذبه را دریافت کردم.

تا فهرست را دیدم و چشمم به اسم کتاب در عنوان شعرها افتاد؛ پریدم صفحه‌ی ۳۳.

نام شعر: آن زن جمله‌ی اسمیه است

آن زن جمله‌ی اسمیه است
هیچ فعلی ندارد
و هیچ فعلی با او تعریف نمی‌شود
دریا بوی تخت‌ خواب‌هایی را می‌دهد که فعل دوست داشتن را صرف کرده‌اند…
عطری شور یا ترش‌مزه
آن زن جمله‌ی اسمیه است:
شادی‌ام زخم خورده است مانند غروب در پنجره‌های غریبه
غنچه‌ی من سبز است مانند سیمرغ
قلبم لبریز از نیاز
میان دو در رفت و آمد می‌کند
وارد شدن از سر شوخی
و خارج شدن برای آرامش
پس سایه‌ام کجاست
راهنمایم در راهی که به قیامت می‌رسد
ای کاش سنگ کهنه و تیره‌ای
در دیوار سیاه و بلوطی رنگ شهر بودم
بی‌احساس به مسافران و سایه‌ها
ای کاش فعل مضارع قدمگاهی داشت
پشت سر من
و پیش روی من
با پای برهنه
پس راه دوم من کجاست؟
به سمت پله‌های فاصله؟
کجاست زمان بی‌حوصله؟

ترجمه‌ی روان اصغرعلی‌کرمی سرذوقم آورد. یک‌ بار دیگر و این بار بلند خواندم.

آن زن جمله‌ی اسمیه است…

در مساحت اتاق کارم که سخت به فرش چهار متری راه می‌دهد؛ بلند بلند شعر خواندم و چشمم به کانال کولر بود. گفتم فرش؟ نه از فرش خبری نیست. سرامیک‌ها را گز می‌کردم. گوشه‌ی ذهنم درگیر این بود که مبادا صدایم از کانال کولر به خانه‌ی همسایه‌ها سرایت کند. فکر بیراهی نبود. هر روز صدای آلارم موبایل، پخش موسیقی و فیلم، دعوای زن و شوهری و تعمیرات از همان چهار گوشِ پر گرد و غبار به اتاقم نفوذ می‌کند.

سال‌هاست این بیماریِ خفیف از همین راهِ نفوذ سرایت می‌کند و من چاره‌ای جز تسلیم ندارم. با این حال از اینکه دلیل رنج کسی باشم بیزارم. مطمئن شدم که در اتاق بالایی و پایینی صدایی جریان دارد. نفسی تازه کردم و از نو خواندم.

آن زن جمله‌ی اسمیه است…

باید ذهنم را خالی می‌کردم.
لباس‌ها تا می‌خواهد. کتاب‌های جدید را باید فهرست‌بندی کنم. جاروبرقی را روشن نکرده‌ام. سفارش‌ها پیگیری می‌خواهند. سایتم را به روز نکرده‌ام. گفتم سایت؟ باید فاکتور هاست را تسویه کنم. امروز استوری نگذاشتم. جریان وام را باید از بانک پیگیری کنم. زمین سرد است دمپایی هایم کو؟ پس ادوات ساختن این لوستر برای اتاق کی به دستم می‌رسد تا لوستر بسازم؟ تخته سیاه شیشه‌ای ناموجود نشود….

این افکار و هزار خرده دغدغه‌ی کوتاه مدت دیگر لذت شعر خواندنم را گرفت. نشستم پشت میز. چند کاغذ از پرینتر کش رفتم. انبوهِ زباله‌های ذهنم را روی کاغذ تخلیه کردم. صد و ده بیست کار منتظر بودند تا تیک بخورند. مغزم چند درجه خنک شد. آه سردی کشیدم. برای پنج هزار و اندمین بار آرزو کردم؛ ای کاش می‌شد روزمرگی‌های جان‌فرسا را برون‌سپاری کنم. سیلی واقعیت محکم به صورتم خورد. حالا که ممکن نیست.

خیز برداشتم. کتاب را از روی میز قاپیدم. صدایم را بالاتر بردم.

آن زن جمله‌ی اسمیه است…

سعی کردم شمرده بخوانم. باطمانینه و آداب‌دانی. آن… زن… جمله‌ی… اسمیه… است…

انگار بیشتر در شعر لغزیدم. بی‌وسوسه‌ی وسواس‌های یومیه‌ای. شاید برای فتح کمال‌گرایی همین تجربه‌ی اندک مطلوب باشد.

باید این کتاب را تا انتها و متمرکز بخوانم. چطور است به جای غلبه بر رنج وسواس، آن را به سمت ارزش‌های بلندمدت برانم؟ مثلاٌ در عوضِ وسوسه‌ی شستن و پختن و آموزش ‌های تلنبار شده فقط از این بترسم که مبادا این زمانی که دارد صرف قدمی هر چند کوچک می‌شود؛ بی‌نتیجه باشد. مبادا همین وقت دزدی‌ها هم از مشتم بیرون بریزد. دو سال دیگر برگردم و به تلف کردن همین لحظه‌ها افسوس بخورم. نه. نمی‌گذارم. اجازه نمی‌دهم. باید این ساعت و دقایق را در شعر غوطه بخورم. برای امروز شاید این رکورد خوبی باشد. امروز رکورد دیروزم را می‌زنم. فردا بر امروز غلبه می‌کنم. به نظر بازی خوبی است. مثل حالا که دارم تلاش می‌کنم برای امشب این یادداشت را به هم برسانم. باید به خودم ثابت کنم می‌توانم روی خودم حساب کنم.

شما چقدر روی خودتان حساب می‌کنید؟

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *