بحران بهمثابهی نقطهی شروع
جنگ بود. فروپاشی اقتصادی بود. ورشکستگی شخصی هم بود. درست وسط این سهگانه، منِ دیوانه رویاهای بزرگی هم داشتم. شاید احمقانه به نظر برسد، اما مسئله این بود که حاضر نبودم از هر طریقی پول دربیاورم. پولی هم که برای بدهیها نیاز داشتم کم نبود. از کارمندی به دست نمیآمد. از روشهای معمول هم نه. پس چطور آدمی که همهچیز را از دست داده، باز هم میتواند بایستد؟ چطور میشود بارها فرو ریخت و باز همان مسیر را از نو ساخت؟ جوابی که پیدا کردم، ربطی به شعارهای انگیزشی ندارد. ربطی به «فقط کافی است باور داشته باشی» هم ندارد. جواب چیزی بود که اسمش را گذاشتم «تجزیه به خُرد».
رویاها را بشکن
اغلب آدمهایی که میشناسم، حتی بهترین دوستانم، این روحیه را ندارند. اگر رویایی دارند، همانطور که هست به دیوار میکوبندش. اولین برخوردشان با یک رویای باشکوه، همان جملهی همیشگی است: «آه، چقدر خارج از دسترس است.» من اما هیچوقت رویا را یکتکه ندیدم. حتی بزرگترینشان را.اول میآیم و آن را به اجزا تبدیل میکنم. بعد اجزا را هم میشکنم. میرسم به تواناییهای فعلیام. و برای بقیهی نیازهای رویا هم برنامه میریزم.
مثال میخواهید؟
فرض کنید رویای ساختن یک رسانه را دارم. همان رسانهای که دوستش دارم. با تمام ویژگیهایی که تحسینشان میکنم.
سازندهی رسانه را آنالیز میکنم.
پژوهشگر خوبی است. زبان انگلیسی را در سطح حرفهای بلد است. شاید حتی چند زبان بلد باشد. معیارهایی برای انتخاب منبع دارد. میداند در هر حوزه کجا را جستوجو کند. دانشِ بهروز را با دانشِ کلاسیک پیوند میزند. مغفولترین منابع را پیدا میکند. هیجان اضافه میکند. طنز. آموزشِ پیچیده را به شوخی و سرگرمی گره میزند. حیرت بلد است. تفکر بازیوار دارد.
خب.
حالا این معیارها را میشکنم. به تواناییها و منابع قابلاكتساب و تواناییها و منابع فعلیام. به قدمهای خُرد. بعد سراغ تجهیزات و هزینههای اجرایی میروم.
قهرمان رسانهی مطلوبم چه توانمندیها یا همتیمیهایی دارد؟
طراحی دکور بلد است؟ قاببندی؟ ویدیوگرافی؟ عکاسی؟ سناریونویسی؟ داستانپردازی؟ ساختار داستان را میشناسد؟ تیم دارد؟ توانایی مالی یا متقاعدسازی یا اعتبار برونسپاری دارد؟
سهتای آخر را جلوی چشم میگذارم:
توان مالی، اعتبار، توان متقاعدسازی برای برونسپاری. اینها ستونهای هر رویای بزرگیاند.
حالا فکر میکنم:
با حداقل امکانات فعلی، چطور میتوان سنگبنای این رویا را گذاشت؟ برای بقیهاش برنامهای بلندمدت دارم. کیفیت را کمکم بالا میبرم. به رویا نزدیکتر میشوم. یک نکتهی کلیدی: پایههای برند باید با تواناییهای فعلی هماهنگ باشند. کمترین اصطکاک در شروع. کمترین درگیری. شروع در دسترس.
موانع را هم بشکن
تجزیه فقط برای رویا نیست. برای موانع هم هست. چه چیزی مرا از انتشار یا تولید یک نوع محتوا دور میکند؟ ترس؟ نگرانی بلندمدت؟ بیاعتمادی ناشی از نابلدی؟ تجزیهی اینها به مسائلِ ملموس، به سؤالهای قابلپاسخ، همهچیز را تغییر میدهد. یک پروژهی غیرممکن، به یک چیز در دسترس تبدیل میشود. بحران بهمثابهی فرصتِ بازتعریف.
در میانهی فروپاشی اقتصادی و مالی شخصی بودم همزمان با جنگ و فروپاشی اقتصادی بزرگتر. هر بار ایدههایم با نوسان اقتصادی تغییر میکرد. یک کالای اساسی در برندم گران میشد، مجبور بودم مواد اولیه را عوض کنم. سناریوی بستهبندی را تغییر دهم.
اما اینجا بود که یک سؤال اساسی مطرح شد:آیا این ضعف، این خلأ، میتواند به یک چه بهتر تبدیل شود؟
یعنی: آیا میتوانم با این محدودیتِ تازه، ارزش بیشتری به کالای قبلی اضافه کنم؟ یک مادهی اولیهی ارزانتر انتخاب کنم و آن را جایگزین کنم، اما طوری که محصول نهایی نه تنها ضعیفتر نشود، که بهتر هم بشود؟
این روش را همهجا استفاده کردم.
در برندسازی. در فروش کالا روی دیجیکالا. در بازاریابی. در متقاعدسازی. در عکاسی از محصول. هر جا که رویایی بود و مانعی، تجزیه برایم کار کرد.