گاهی اضطراب آنقدر پیچیده و چندلایه است که فقط میتوان برایش گزارش مرگ نوشت.
شعر، در نظرم، تلاشی است برای تبدیل احساسی ویرانگر به چیزی که بتوان روبهرویش ایستاد. درد با تجسد در کلمه، از بدنم خارج میشود و هویتی مستقل پیدا میکند. هر شعر، مرحلهای از همین دگرگونی است. تا وقتی درد در تنم جریان دارد، مرزهایش مبهم است و همهی وجودم را اشغال میکند. اما همین که در کلمه تجسد مییابد، میان من و رنجم فاصلهای شکل میگیرد. از آن لحظه، دیگر فقط صاحب درد نیستم، شاهد آنم.
برای همین جزئیات درد را مینویسم. مسیر حرکتش را در بدن دنبال میکنم، نسبتش را با تکتک اعضای تنشسوزم میسنجم و آن را روی میز تشریح شعر میخوابانم. ماهیتش را میبینم، گسترشش را دنبال میکنم و زیستنش را در بدنم تماشا میکنم. همین مشاهده، ذهن و عاطفهام را از خودترحمگری و خودتخریبی دور میکند و به پذیرش میرساند. تا وقتی نتوانم رنج را روایت کنم، نمیتوانم آن را تجربه کنم، بفهمم یا از آن عبور کنم.
مدام میان درد و کلمه رفتوآمد میکنم تا به روایتی برسم که تن بتواند آن را تاب بیاورد. گمان میکنم شعر، حتی در مرگزاترین لحظهها، بارها مرا به زندگی بازگردانده است. نه چون درد را از میان برده، بلکه چون رابطهی مرا با درد دگرگون کرده است. «خونکلمه» برای من یکی از روشنترین نمونههای همین دگرگونی است. لحظهای که درد، با تجسد در شعر، دیگر فقط تجربهای درونی نیست، بلکه به اثری بدل میشود که بیرون از من نیز به زندگی خود ادامه میدهد و میتواند در ذهن و احساس دیگری تجسد یابد. اما این دگرگونی با نوشتن پایان نمییابد. انتشار، مرحلهی دیگری از همین فرایند است. شعر، وقتی به دست خواننده میرسد، دوباره متولد میشود. مخاطب با تجربه، حافظه و تصویرهای خود وارد متن میشود و معنایی تازه به آن میبخشد. از آن لحظه، اثر دیگر فقط از آنِ من نیست.
بزرگترین دلخوشی من همین تبدیل است. تبدیل سیاهی، رخوت و افسردگی به اثر. وقتی تجربه به مادهی خام آفرینش بدل میشود، حتی در عمیقترین پریشانی نیز بارقهای از امید باقی میماند. امید به خلق، زایش و دگرگونی. برای من، شعر کارگاه کیمیاگری است. جایی که درد جسم پیدا میکند، از من فاصله میگیرد و امکان زیستن در شکلی دیگر را مییابد. شاید به همین دلیل، شعر بزرگترین دلخوشی، عمیقترین دلگرمی و امنترین خانهی من است.