مدتهاست در خیال ضبط دورهی نظم شخصیام. دورهای که مفاهیم این حوزه را با نیاز نویسندهی امروز پیوند بزند. برای هر مفهوم، بازی یا شبهبازی طراحی کردهام. بازیهایی که قرار بود نظم را از حالت اجبار خارج کنند و آن را به تجربهای زندهتر تبدیل کنند. اما این روزها چیزی ذهنم را متوقف کرده است. دیگر مسئله این نیست که بازی چگونه طراحی شود. مسئله این است که اصلاً این بازی در خدمت چه تصویری از انسان قرار میگیرد.
مدتها تصور میکردم بزرگترین دشمن نظم، تنبلی یا بیبرنامگی است. امروز تردید دارم. شاید بزرگترین دشمن نظم، خودِ نظم باشد. آنجا که آرامآرام از یک ابزار به یک جهانبینی تبدیل میشود. جهانبینیای که انسان را نه موجودی زنده، بلکه سیستمی برای تولید، اندازهگیری و بهینهسازی میبیند. ما در دورهای زندگی میکنیم که تقریباً همهچیز با زبان عملکرد توضیح داده میشود. خواب برای افزایش تمرکز است. ورزش برای افزایش بازدهی است. مطالعه برای پیشرفت شغلی است. مراقبه برای کاهش استرس و افزایش بهرهوری است. حتی دوستی، عشق، هنر و سکوت نیز اغلب باید سودمندی خود را ثابت کنند تا مشروعیت پیدا کنند. گویی هیچ تجربهای حق ندارد فقط به خاطر خودش وجود داشته باشد.
این همان لحظهای است که نگرانم میکند. اگر بازی را وارد نظم شخصی کنم، آیا واقعاً از انسان محافظت کردهام؟ یا فقط شکل تازهای از همان منطق را ساختهام؟ آیا امتیاز، مرحله، چالش و پاداش، صرفاً بهرهوری را با رنگهای شادتر عرضه نمیکنند؟ آیا ممکن است بازی، به جای آزاد کردن کودک درون، او را به کارمند مطیعتری تبدیل کند؟
این پرسش مرا به تفاوتی ظریف رسانده است. تفاوت میان «بازی» و «بازیسازی». بازی، از دل آزادی متولد میشود. بازیسازی، اغلب از دل مهندسی رفتار. در بازی، انسان فراموش میکند که کسی او را ارزیابی میکند. در بازیسازی، حتی اگر همهچیز شبیه بازی باشد، همچنان امتیازها، شاخصها و نمودارها در حال ثبت رفتار او هستند. یکی تجربهای انسانی است. دیگری گاهی فقط نسخهای رنگارنگ از همان منطق کنترل.
شاید به همین دلیل است که کودکان بازی میکنند، اما هرگز از خودشان نمیپرسند آیا امروز بازی موفقی داشتهاند یا نه. آنها بازی را برای رسیدن به چیزی انجام نمیدهند. بازی، خودِ زندگی است. اما ما بزرگسالان حتی بازی را هم به استخدام هدفهایمان درمیآوریم. بازی میکنیم تا خلاقتر شویم، اضطرابمان کمتر شود، منظمتر شویم یا بیشتر تولید کنیم. انگار حتی بیفایده بودن هم باید فایدهای داشته باشد. کمکم احساس میکنم مسئلهی اصلی دورهی من دیگر آموزش نظم نیست. مسئله این است که آیا میتوان نظمی ساخت که انسان را به ابزار تبدیل نکند؟ آیا میتوان ساختاری طراحی کرد که به جای استخراج حداکثری انرژی از انسان، از لطافت، بازیگوشی، خیال و ظرفیت شگفتزده شدن او محافظت کند؟
شاید نظم، اگر درست فهمیده شود، نباید موتور تولید باشد. باید حصاری باشد که از چیزهای ارزشمند محافظت میکند. نه حصاری برای زندانی کردن انسان، بلکه برای محافظت از چیزهایی که جهان مدام میخواهد از او بگیرد. فراغت، کنجکاوی، خیال، مکث، بازی، هنر و رابطه. اگر روزی این دوره را ضبط کنم، دوست ندارم مخاطب پس از پایان آن فقط منظمتر شده باشد. دوست دارم چیزی را حفظ کرده باشد که بسیار شکنندهتر از نظم است. توانایی زندگی کردن بدون اینکه تمام وجود به عملکرد تقلیل پیدا کند.
شاید پرسش واقعی این نباشد که «چگونه بهرهورتر شویم؟»
شاید پرسش این باشد که «چگونه میتوان در جهانی که همهچیز میخواهد ما را به ماشین تبدیل کند، هنوز انسان ماند؟»
اگر روزی پاسخ این سؤال را پیدا کنم، احتمالاً تازه آن زمان آمادهام دربارهی نظم شخصی حرف بزنم.