امروز روز پاکسازی بود. روز پاکسازی و تلاش برای یکپارچگی. تمام پیجهای بیفایدهی اینستاگرام را آنفالو کردم. حسابهای اضافیام را در اینستاگرام بستم و از فردا اینستاگرام را از گوشی به لپتاپ منتقل میکنم. اگر دغدغهی محتواسازی در اینستاگرام نبود دلم میخواست برای همیشه از شرش خلاص میشدم. با تمام وقتهای کوچکی که در اکسپلورگردی هدر دادم میتوانستم دستکم هیچکاری نکنم. بنشینم و زل بزنم به دیوار. باور کنی یا نه دلم برای نشستن و به دیوار زل زدن تنگ شده. مثل بچگی و نوجوانیام. دلم برای سکوت تنگ شده. یک سکوت عمیق و طولانی. خوب نمیبینم. خوب نمیشنوم. حواسم پرت است. پرت پرسه زدن در محتوای زرد و پوچ. پرت تمرکز روی تبلیغات بیمایه. چرا به جای باز کردن اینستاگرام اپلیکیشن کتابخوانم را باز نکنم؟ چرا به اکانتهای آموزشیام سر نزنم؟ چرا زبان تازه یاد نگیرم؟ چرا به هنر مشغول نشوم؟ چرا دست به اکتشاف نزنم؟ چرا زندگی نکنم؟ اگر میتوانستم یوتیوب و پینترست را هم حذف میکردم اما هنر و آموزش و تحقیق و محتوای سبز در این پلتفرها میچربد به ابتذالشان. احساس سرگیجه دارم. چشمم روی گوشی بالا و پایین، بالا و پایین، بالا و پایین. تهوعآورست. میخواهم این چرخه را تمام کنم. هفتههای باقیماندهی زندگیام را به طرز خوشبینانهای میشمارم. وحشت میکنم. بیشتر از نصف عمرم را زندگی کردم و زندگی نکردم. نباید بقیهی زمانم را هم به پوچ ببازم. از کجا معلوم شاید حتی یک روز دیگر، یک ساعت دیگر، یک لحظه دیگر نباشم.