امروز از آن روزهای شلوغ بود. از صبح که بیدار شدم تازه همین حالا فرصت نشستن یافتم. نهارم را هم سرپا خوردم. بااینحال به طرز شگفتی هنوز سرحال و لبریز شوقِ کارم. جسمم خسته و دردناک است اما ذهنم تیز و آماده.
امروز بالاخره رنگها را به اتاقم دعوت کردم. هفتهها طول کشید تا بتوانم از طیف رنگهای موردعلاقهام بامعناترین رنگها را انتخاب کنم. بامعنا برای خودم. رنگهایی که خاطراتِ شوق و میل و اراده زنده کنند. رنگهای زندگی شخصی من.
رنگ آبی آسمانی یادآور کنجکاوی و حضور و تمرکزِ دوران کودکیام. یادآور حوصلهی ساعتها خیره ماندن به آسمان. تداعیگرِ حیرتم از کوچ پرستوها. زندهدارِ روزهایی که ماهها در اتاقم فقط یک تکه آسمان داشتم و از هیچ گفتوگو یا آزادی خبری نبود. معناسازِ امید و رویای آزادی داشتن در جایی که هیچ امیدی برای آزادی وجود نداشت.
رنگ زرد آفتابی. یادآور عشق همیشگیام به آفتاب. تداعیگرِ گرما و عشقی بیپایان. زندهدار صندوقهای پستِ دوران کودکیام با تمام نامههای بدون آدرسی که برای مادرم نوشتم. روایتگر باجههای تلفن. تنها راه صحبت کردن با کسانی که دوستشان داشتم.
رنگ عشق و اشتیاق و ارتباط.
رنگ سبز سیج. رنگ پنجرهام. تنها راه ارتباطم با رویا. پنجرهای تمام قامت روزنامهپوش که از درز و گوشههاش رویا میدزدیدم.
رنگ سبز نعنایی. رنگ باغچهی خوش عطر و بوی مادربزرگم. مادربزرگ هر وقت سر کیف بود برایم ماکارونی میپخت و میگفت برو از باغچه سبزی و جعفری تازه بچین. این وجد آنقدر عزیز و عمیق بود که هنوز زیر پوستم در جریان است. این خاطره را هر بار مرور میکنم بوی نعنا در مشامم زنده میشود.
رنگ شیری روایتگر صفهای طولانی شیر. قوطیهای شیشهای شیر با عکس گاو. شیرهایی با یک وجب سرشیر. خنک و گوارا و من که عاشق شیر بودم. غذایی که به نظرم مزهی اولین خاطراتم را میداد.
صورتیِ شکوفهی گيلاس. رنگی که برایم تداعیگرِ عشق خام دوران نوجوانیست. خام، ساده اما باایمان و باوری دور از دسترس. با گونههای گل انداخته، خجالتی و سربهزیر.
و بالاخره با حفظ مینیمالیست در انتخاب اشیاء و طیف رنگ، از سفید و سیاه و خاکستریها بیرون زدم.
صبح اتاق را خلوت کردم و کتابخانهها را از دیوار دور کردم. یک لیتر رنگ آبی آسمانی گرفتم و با غلطک به جان دیوار افتادم. تمام مدت نوکلمههای دانیال مرادی توی ذهنم بود و با حالتی سرخوش و وجدآلود در حالی که سرم تکان تکان میخورد زیرلب میگفتم: نورنگ و نوسنباده، نورنگ و نوسنباده، نورنگ و نوسنباده. آهنگ این دو کلمه را دوست دارم و با حس امروز هم جور میآمد.
در حال رنگ زدن و غلطک غلطاندن به عمیقترین وجدها و خاطرات کودکیام پرت شدم. به پیدا کردن موی قلممو زیر رنگ روغن دیوار و با گوشهی ناخن بیرون کشیدنش. به تقلبهایی که با رد پاکن روی دیوار مینوشتم. دیوارهایی که ازشان تخته میساختم و برای صف عروسکهایم معلم میشدم. دیوارهای گلی و مرطوب کوچهباغیهای اطراف خانهی پدربزرگم. برای دیوارهای گلآذین خانهی مادربزرگ. دیوارهای سنگی، آجری، سیمانی، سفالی. دیوارهای نورنگ و کهنهرنگ.
رنگ زدن دیوار با تمام لکهگیریهای سقف و حوصلهطلبیها و زحمتهایش به جانم چسبید. با اینکه امشب از آن شبهاست که میدانم بعد از دراز کشیدن از شدت درد کمر دیگر حتی نمیتوانم غلت بخورم چه رسد به برخاستن و حرکت کردن؛ اما باز شعف دیدن رویاهای کودکانهی رنگی گربهذوقم میکند.
خدایا من حالا رنگ دارم. رنگهای خودم را. مگر میتوانم با این همه ذوق خوددار و خردمند رفتار کنم؟ یا لااقل شبیه بچهی آدم؟😂😍