شاهد کلمه بود
دستم را میگرفت
تا پای صندوق پست
وقتی هنوز بلد نبودم بنویسم
نقاشیام را
به صندوق پست میانداخت
و مینوشتیم
پاسخ بیپاسخ
شاهد کلمه بود
از مدرسه برمیگشتیم
در کوچههای تنگ
تنگِ هم
گره میخوردیم
یک نفس میدویدیم
و مینوشتیم
رسیدیم
رسیدیم
شاهد کلمه بود
در وحشتسرا
در آن دقایق وحشتزا
با زیستن
در خیالآباد
فرداپرست
خورشیدزا
بر استعدادِ وهمخویِ شب
میچکیدیم
و مینوشتیم
روشنی
روشنی
شاهد کلمه بود
با حوصله
بیاطوار
بیقاعده
میپرسید
میبوسید
نه میگریخت
نه سیاهه میخواست
و مینوشتیم
آرزو
امید
شاهد کلمه بود
در باغچه
س میکاشت
سرو برمیداشت
چهارفصل
سبز میرُست از برگهها
و مینوشتیم
بهار
زندگی
شاهد کلمه بود
با اینکه خود را
حتی اندازهی منظرهای
پشت پنجرهی اتاقم
حتی اندازهی یک ایستگاه اتوبوس
حتی اندازهی یک ستارهی کمنور
در هیچ مردمکی
نیافته بودم
مینوشتیم
کسی پشت پنجرههاست
شاهد کلمه بود
وقتی گور
حریصانه
با دندانهای سنگی
با شکمِ خالی
وسوسهام میکرد
و من
انکار نمیکردم
مینوشتیم
دیوار
دیوار دیوار
دیوار
شاهد کلمه بود
وقتی
روی تمام گورها
آسفالت شد
و رویاهای کاغذی
سوار اتوبوسها شدند
و جادهها
به کلمهها رسیدند
و من
از پشتِ کلمهها
مردمکهایی را دیدم
که مرا
سالها
پس از مردن
تا قبرستان
تا خانه
تا صندوق پست
مشایعت کردند
و نوشتیم
شاهد
کلمه
بود