سیستم چیست؟ | بازتعریف من از سیستم

اگر بخواهم صادق باشم، سیستم را از روی علاقه کشف نکردم. از روی خستگی کشفش کردم. از خستگیِ حل دوباره‌ی مسئله‌های تکراری. از خستگیِ شروع از صفر. از خستگیِ گم شدن‌های مکرر و پیدا کردن دوباره‌ی مسیر. سال‌ها فکر می‌کردم مشکل از حافظه، اراده یا بی‌نظمی من است. اما اشتباه می‌کردم. مشکل نداشتن سیستم بود.

اگر تعریف علمیِ رایج را بگویم، سیستم مجموعه‌ای از اجزای وابسته به هم است که بر یکدیگر اثر می‌گذارند و از یکدیگر اثر می‌پذیرند. تعریف دقیقی است، اما چیزی را که من در زندگی تجربه کرده بودم توضیح نمی‌دهد. سال‌ها پیش فهمیدم کلمات فقط یک معنا ندارند. اول شعر این را به من آموخت، بعد زندگی، بحران‌ها و کتاب‌ها. هیچ شاعری به تعریف آماده‌ی عشق، مرگ، خانه، زمان یا آزادی قانع نیست. هرکدام این واژه‌ها را از نو زندگی می‌کنند و از نو معنا می‌کنند. همان‌جا بود که دست از پذیرفتن تعریف‌های آماده برداشتم. سیستم هم کم‌کم به یکی از همان کلمه‌ها تبدیل شد.

اولین بار در متمم با مفهوم سیستم آشنا شدم. آنجا فهمیدم بسیاری از چیزهایی که بحران می‌نامیم، در واقع الگو هستند. اگر الگو را ببینی، مسئله هر بار تکرار نمی‌شود. اما سال‌ها طول کشید تا این ایده از تئوری خارج و وارد زندگی‌ام شود. سال‌ها با چند جهان زیسته‌ام. جهان ادبیات، مسئولیت، بحران‌های مالی، خلاقیت و بقا. این جهان‌ها معمولاً با هم سازگار نبودند. گاهی می‌خواستم بنویسم، اما باید قبضی را پرداخت می‌کردم. گاهی ذهنم میان ایده‌ها بود، اما زندگی از من می‌خواست مسئله‌ای فوری را حل کنم.

مدت‌ها فکر می‌کردم باید یکی از این جهان‌ها را انتخاب کنم. بعد فهمیدم مسئله انتخاب نیست. مسئله ساختن پلی است که بتوانم میان آن‌ها رفت‌وآمد کنم، بی‌آنکه هر بار همه‌چیز از هم بپاشد. آن پل، برای من سیستم بود. این را نه از کتاب‌ها، بلکه از چیزهای کوچکی یاد گرفتم که هر روز تکرار می‌شدند.

یکی از ساده‌ترینشان آب خوردن بود. سال‌ها می‌خواستم آب بیشتری بنوشم و هر بار شکست می‌خوردم. مدتی فکر می‌کردم مشکل از اراده‌ی من است. بعد تصمیم گرفتم به جای برچسب زدن، فقط روند را مشاهده کنم. س از مدتی دیدم اگر هر بار برای نوشیدن آب از پشت میز بلند شوم و تا آشپزخانه بروم، احتمال انجام دادنش کمتر می‌شود. ماگ‌های کوچک دردسر بودند. هر بار که آب تمام می‌شد، باید دوباره آن را پر می‌کردم. تصمیمی کوچک که بارها تکرار می‌شد. بعد نوبت دمای آب رسید. وقتی آب زود گرم می‌شد، دیگر میلی به نوشیدنش نداشتم. حتی بعضی ماگ‌ها، با وجود ظاهر زیبایشان، برای زندگی واقعی من مناسب نبودند. نیِ ماگ هم که قرار بود نوشیدن را راحت‌تر کند، دهانم را ملتهب می‌کرد، تمیز کردنش زمان می‌برد و خودش به مانعی تازه تبدیل می‌شد.

هفته‌ها فقط نگاه کردم. نه برای اینکه بهترین ماگ دنیا را پیدا کنم، بلکه برای اینکه بفهمم دقیقاً چه چیزی میان من و یک لیوان آب فاصله انداخته است. آخر سر ماگی پیدا کردم که حجم مناسبی داشت، آب را خنک نگه می‌داشت، نشتی نداشت و همیشه کنار دستم بود. از آن روز تا امروز، بیشتر از یک سال گذشته است و تقریباً بدون فکر کردن آب کافی می‌نوشم. همان‌جا بود که تعریف سیستم برایم عوض شد.

سیستم پیدا کردن بهترین جواب نیست. سیستم کم کردن اصطکاک است.

بعد که به زندگی‌ام نگاه کردم، دیدم این فقط درباره‌ی آب خوردن نبود. تقریباً هر مشکلی که سال‌ها با آن درگیر بودم، لایه‌ای از اصطکاک داشت. اصطکاک میان آنچه می‌خواستم انجام دهم و آنچه انجام می‌شد. میان خلاقیت و مسئولیت. میان ایده و اجرا. میان جهان ذهنی و زندگی روزمره. هر جا سیستم وارد زندگی من شده، آمده تا یکی از همین اصطکاک‌ها را کمتر کند. بعضی‌ها سیستم را برای سریع‌تر دویدن می‌خواهند. من بیشتر وقت‌ها آن را برای کمتر زمین خوردن انتخاب کردم.

کم‌کم فهمیدم این نگاه فقط عادت‌هایم را تغییر نداده است. شیوه‌ی فکر کردنم را هم تغییر داده است.

بزرگ‌ترین سیستمی که در زندگی ساخته‌ام نه برای برنامه‌ریزی بوده، نه برای درآمد و نه حتی برای عادت‌ها. بزرگ‌ترین سیستم من، سیستم فکر کردن است. اینکه مدام رابطه‌ام را با جهان بازبینی کنم. با ترس‌هایم، با پول، با آزادی، با شکست، با موفقیت و با خودم. شاید نویسنده بودن، بیش از هر چیز، همین باشد. پیدا کردن رابطه میان چیزهایی که در نگاه اول هیچ نسبتی با هم ندارند. وصل کردن نقطه‌هایی که پراکنده به نظر می‌رسند، تا ناگهان تصویری شکل بگیرد که پیش از آن دیده نمی‌شد.

امروز اگر از من بپرسند «سیستم چیست؟» فقط تعریف علمیِ رایج را تکرار نمی‌کنم. سیستم برای من مشاهده است. مجموعه‌ای است از تصمیم‌های فکرشده که کمک می‌کند انرژی کمتری صرف جنگیدن با تکرارها کنم. تا مسائل را حل کنم و بخشی از زندگی را بر دوش عادت‌ها قرار دهم. تا ذهن و انرژی و دست‌هایم برای خلق کردن آزاد بمانند.
و شاید مهم‌ترین چیزی که در این سال‌ها فهمیده‌ام این باشد: «هدف ساختن سیستم نیست. هدف زندگی کردن است.»

سیستم فقط کمک می‌کند کمتر درگیر اصطکاک‌های غیرضروری شوم. تا وقتی دوباره هوس کردم چیزی بنویسم، شعری بخوانم یا معنای کلمه‌ای را از نو کشف کنم، هنوز انرژی‌ای برایش باقی مانده باشد. اگر دوست داشته باشید می‌توانم بخشی از محتوا و یادداشت‌هایم را به سیستم‌های زندگی‌ام اختصاص دهم. هم برای بازتعریف بیشتر این کلمه با تجربه‌ی من، هم برای نشان دادن نقش سیستم در زندگی روزمره و هم برای ارائه‌ی معیارهایی برای زندگی حرفه‌ای و هنری کم‌اصطکاک‌تر. اگر تمایل دارید برایم بنویسید.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *