امروز در آزادنویسیهایم به جملهای رسیدم که احتمالاً توصیف دقیقتری از وضعیت این روزهایم است تا بسیاری از مدلها، نقشههای ذهنی و چارچوبهایی که در این سالها ساختهام.
«سیستم تنفس برای بررسی سیستم تنفس.»
چند ثانیه به آن خندیدم. بعد کمی نگران شدم. چون بیشتر از آنکه شبیه طنز باشد، شبیه گزارش عملکرد مغزم بود. بخش بزرگی از زندگیام را مدیون سیستمسازی هستم. با ساختن جدولهای مالی، آرشیوها، برنامهها و بازنگری الگوها بارها از بحرانها عبور کردهام. روش، محصول، منابع و راهکارهایم را بارها عوض کردهام تا بتوانم با محدودیتها کنار بیایم. اما امروز متوجه شدم گاهی سیستمسازی وارد قلمروی عجیبی میشود. جایی که دیگر سیستم برای حل مسئله ساخته نمیشود، بلکه برای بررسی سیستم ساخته میشود.
چند روز پیش برای اولین بار در آزادنویسیهایم سراغ طنز رفتم. چیزی که انتظارش را نداشتم این بود که طنز به من نوعی آزادی بدهد که حتی در شعر هم کمتر تجربه کرده بودم. میتوانستم به خودم بخندم، بدون اینکه به خودم توهین کنم. میتوانستم خودم را زیر سؤال ببرم، بدون اینکه خودم را محاکمه کنم. برای ذهنی که سالها فقط دو حالت داشته، بازجویی و بازجویی با مدارک بیشتر، این کشف کوچکی نبود. کمکم فهمیدم طنز فقط برای خندیدن نیست. طنز میتواند قواعد صلب ذهن را زیر سؤال ببرد و به جای حمله کردن، فقط مشاهده کند. به جای اینکه بگوید «تو اشتباهی»، گاهی فقط میگوید: «ببین چه موجود عجیبی هستی.»
امروز شعری از نیما یوشیج مرا به یکی از شعرهای خودم برد. شعری که دو سال پیش در روزهای فروپاشی نوشتم. آن شعر برای من تصویر مزرعهای سوخته بود. جایی که زندگی و محصول و خانهای وجود داشته و ناگهان همه چیز از بین رفته است. اما در پایان شعر، آفتاب جای محصول را میگرفت و زمینی که باید سرد و مرده میبود، دوباره جان میگرفت. آن روزها این شعر را بلندبلند میخواندم. شبیه ذکری عجیب. برای من خورشید نمایندهی این امید بود که تا وقتی روزی وجود دارد، میشود دوباره ساخت و دوباره کاشت.
اما امروز شعر نیما یک قدم جلوتر رفت:
«در شب سرد زمستانی
کورهی خورشید هم چون کورهی گرم چراغ من نمیسوزد.»
و این برایم تکاندهنده بود. چون ناگهان مرکز ثقل امید جابهجا شد. در شعر من امید از خورشید میآید، از چیزی بزرگ و فراگیر. اما در شعر نیما امید از چراغ میآید، از نوری کوچک، انسانی و نزدیک. شاید همین کافی باشد که شعر زیباییهای عادیشدهی زندگی را دوباره به ما نشان دهد. اینکه از خورشید، از امید، از نوشتن و از خود زندگی آشناییزدایی کند و شگفتیهای گمشده در عادت را دوباره به یادمان بیاورد. اگر قرار باشد علاوه بر سالواژه، روزواژه هم داشته باشم، روزواژهی امروز برای من «آشناییزدایی» است. چون امروز دوباره توانستم به جادوی آفتاب و چراغ نگاهی نو بیندازم. 🌱