امروز افسارم افتاده بود دست یک گنجشک. از محفظهی باز لولهی هواکش آشپزخانه یک گنجشک پریده بود داخل. مهمان وروجک. حالا نپر کی بپر. سعی کردم با آب و ارزن پذیرایی گرمی کنم اما نه گویا اعلیحضرت اشتها نداشتند. ببین دهنش دائم باز بود اما متاسفانه میلی به غذا نشان نداد. چند ساعتی توی خانه پرسه زد و قدری اطراف را رصد کرد. بعد هم راه یکی از پنجرهها را گرفت و رفت. حیف شد. رفت و غذایش از دهان افتاد. اسیر شدیم این وقت روز.😅
نمیدانم چرا حیوانات انقدر به خانهام تمایل نشان میدهند؟ چند روز پیش یک گربه برای دیدنم هفت طبقه پله را بالا آمده بود و نشسته بود پشت در واحد. بین ۴۸ واحد خودش را چسبانده بود به در واحد ما.😁
یک گربهی سیاه و ساکت و ترسیده و دوستداشتنی.
بالکن خانه هم که میزبان کفترهاست. اصلا خودم را راه نمیدهند. امیدوارم روباهها، سنجابها و جغدهای محله هم راه خانهمان را یاد بگیرند.
پارسال روی کولر یک بچه خفاش زندگی میکرد. باور نمیکنید که یک بچه خفاش چقدر میتواند دوستداشتنی باشد.😍