۱.پروژهی رنگ زدن به وسایل همچنان ادامه دارد. نه به شکل تمام وقت اما برای تفنن. انگار لایه لایه دارم از دلمردگی بیرون میخزم و به دلبستگیهایم پیوند میخورم.
۲. در دو روز گذشته دهها اپلیکیشن برنامهریزی نصب و ارزیابی کردم. فقط یکی طبق سلیقهام بود آن هم محصول کشور رومانیست و نیاز به پرداخت درونبرنامه دارد. البته هنوز هم نقصهایی هست مثلا امکان بکآپ آفلاین و ژورنالنویسی و آرشیو و دستهبندی وجود ندارد. نوشن هم بدک نیست اما فضای پیچیدهای دارد و باز چند نیازم را از حس رابط کاربری تامین نمیکند. مثلا ویبره هنگام خط خوردن تسک یا واکنشهای ظریف صوتی در هنگام انجام کار. تازه به شکل آفلاین هم در دسترس نیست. در حال حاضر با وان نوت کار میکنم و یک آرشیو چندساله از عملکرد، پروژهها، خودکاوی، منابع، آموختهها و برنامههایم دارم. اما ظاهر ساده، کسلکننده و نبود امکانات پیشرفته مثل تم و عادتساز واقعا کلافه کننده است. برای ژورنالنویسی و پیگیری عادت و تسکهای روزانه نیاز به برنامهای مجزا دارم. البته ترجیح میدهم همهی امکانات را یکجا داشته باشم. در یک اپلیکیشن. اما هنوز چیزی نیافتم.
۳. دیروز در حین کار با اپلیکیشنها چند برنامه با کاراکترهای بامزه نظرم را جلب کرد. جلب که نه عاشقشان شدم.
بعد درونم فریادی شنیدم از والد سرزنشگرم. این با چهارچوب شخصیت تو سازگار نیست. این میل از یکپارچگی هویت و برندت بیرون میزنه.
اما همزمان کودک درونم بهانهجویی میکرد که بهار! لطفا این خیلی قشنگه. من خیلی خیلی دوستش دارم. ببین چقدر مینیمالیست و کیوته. بهار یه کاری کن. من اینو میخوام.
من مانده بودم بین این تضاد. بین شخصیت فلسفهطلب و ادبیاتدوست و شاعر و نویسنده با چند تا کاراکترِ دوستداشتنی و بچگانه. بعد از آزادنویسی، صحبت با یک دوست و کمی فاصله انداختن برای پختگی احساساتم ناگهان یک جرقه بیرون زد. شازده کوچولو. داستان فلسفی و همهفهم شازده کوچولو. هر لایه از داستان برای یک سن. ساده و پرمایه و همهفهم. رفتن به عمق لایههای داستان، هر کس به قدر بضاعت. از این شناخت جدید از خودم به قدری وجد داشتم که به کودک مصمم و پرشور درونم هدیه دادم. یک ظرف بستنی.
حالا میتوانم بین عصاقورت دادگی و کودکانگی میانه پیدا کنم. میتوانم بفهمم ساده و پرمایه واقعا به چه معناست.
۴. امروز یک فیلم کوتاه دیدم. من ربات نیستم. فیلمی بدون پیچیدگی و روایت پر آب و تاب. اما عمیق. در قیاس با قوانین و فرهنگ زنانه چقدر شباهت یافتم. احساس کردم در تقلای اثبات ربات نبودنم. در تقلای اثبات ربات نبودنیم. و کسی درونم فریاد میزند: من ربات نیستم. من ربات نیستم. من ربات نیستم.