شعرزیست
ارمغانِ دوست
آیا اسرار پیکرم را بر تو گشودمتا آبستنم کنیبه نطفهی وحشت؟مگر قیم نیستی؟طفلت را
کودکانه
در شورشگاهکودکی فرامیخواندمانفرومیرویم در دروغهای صادقانهبه هم میگوییم:مراقب خودت باشمکثیدوباره:مراقب خودت باشدلگرمیم هنوزبه تکرار
من بازمانده نیستم
سالهابه جهان نگریستماز تابوتی به تابوت دیگرو هرگزدستم به زندگی نرسیدمن در تمام سرزمینها
ستیزهجو
ای شهاب آرزوقد فراز کنبه ابرها بگوکه از ستارههاحصار بشکنندبگریندبغرند بر زمین بگو اگر
دوگانه
تمام فریادهای عالم در سینهام بودآتشفشانیدر آستانهی انفجار تمام عشقهای جهان در اندیشهام بودزمستانینوروزها
زیبایی
تو زیباییتو زیباییاما نه جوری که دیگرانزیبایی منحصربهفرد خودت را داریو همین است که
شوقگردان
کاسه به کاسه میکنیشوقت رابه شوقی دیگرمهرت رابه مهری دیگرذوقت رابه ذوقی دیگرو هیچ
تا سپیده
عطش شعرست درونماژدهای تبترسشبدهان گشوده بر پیکرم لبلبلبدنبال لبان شعر میگردمتا از دهانشخورشید بشنوم