تا همین دو سه شب پیش، از تنها مردن میترسیدم.
میترسیدم روزی برسد که جسد متورم و گندیدهام را دیوارهای خانه تماشا کنند.
تا اینکه مفهوم ترس درونم واژگون شد.
چند شب پیش، کوهستان روبهروی پنجرهام شعلهور شده بود. نگهبان، هراسان، فریاد میزد: «از خانهها خارج شوید!»
پریشان و مستأصل، با چشمهایی پفآلود و موهایی ژولیده، کولهی وسایل اضطراریام را برداشتم و هفت طبقه را با پله تا همکف دویدم.
همسایهها، دو نفره یا چند نفره، خزیده بودند در پناه مهر و اضطراب یکدیگر. من اما، در سرگیجهای غریب و ابهامی عمیق، خودم را به گوشهی یک نیمکت سنگی کشاندم.
نمیدانستم شب است یا روز. زندهام یا مرده.
فقط، با وجودی غرق در حیرت، به آن لحظهی خودم مینگریستم؛ نه فقط به وحشت و تنهایی و انفجار، بلکه به تمام آدمها، رابطهها، اتفاقات و انتخابهایی که مرا به آن لحظه رسانده بودند.
به دوستی زنگ زدم.
دوستی دور، دیرآشنا و حالا غریبه.
میدانم، تضادیست پیچیده. خودم هم هنوز هضمش نکردهام.
زنگ زدم و گفتم:
«فلانی، من ترسیدم.
در میان این مردم، که دستهدسته از هم دستگیری میکنند و مرا با نگاههایی گاه پرسشگر و گاهی افتراآمیز، زیرنظر دارند.»
و بعد پرسیدم: «اگر اوضاع بدتر شد…»
اجازه نداد جملهام را تمام کنم.
گفت: «بدتر نمیشود.»
سؤالم را تکرار کردم.
و باز همان پاسخ تکراری، اینبار کوبندهتر.
نمیدانستم، نیمهشب، در این کوه و کمر، به کجا بگریزم. یا اصلا بعد از گریختن، به کجا پناه ببرم؟ شاید، پس از تحمل جراحی و بیماری بدون مراقب و مراقبت، این تلخترین و رقتانگیزترین لحظهی زندگیام بود.
در آن لحظه، انگار هول مرگ، رنگ باخته بود.
آنچه مرا میلرزاند، هول زندهماندن بود؛
در فرهنگی زنستیز و تظاهرپسند.
با بغضی سهمگین، و جانی متزلزل، کولهام را برداشتم و به خانه برگشتم. نای گریه نبود.
ساعت از چهار صبح گذشته بود و هر چند دقیقه یکبار، صدای انفجار چرتم را پاره میکرد. از سر آشفتگی، گوشگیر را در گوشم چپاندم و خوابیدم؛ با آگاهی به اینکه شاید همین نشنیدن، سرآغاز فاجعهای جبرانناپذیر باشد.
اما برای کسی که بارها و بارها همه چیز را از دست داده، دل کندن دیگر آنقدرها هم دشوار نیست.
تمام آن شب، و روزها و شبهای بعد، در اندیشه بودم. خیالاتی میپروراندم، دوگانه.
انگار آن انفجار، نه در دامنهی مشرف به پنجره، که در سینه و وجودم رخ داده بود.
احساس دوپارگی میکردم.
جایی در وجودم، مفهوم این شعر تکرار میشد:
«کهن دیارا
دیار یارا
دل از تو کندم، ولی ندانم
که گر گریزم، کجا گریزم؟
و گر بمانم، کجا بمانم؟»
ـ نادر نادرپور
و پس از آن…
انگار کسی در من مرده است.
با مردهخندهایی، مردهاشکهایی، که دیگر نه خندهاند، نه گریه. انگار دیگر هیچیک احساسی در من برنمیانگیزند.