از پریشانکوهشها
از پریشانگاههای زهراگین
از پریشاندامتهای مرگخیز
از آن پرسشها که نپرسیدید و پاسخ دادید
از آن وصلهها که سوراخ ندیده چسباندید
از آن قرضها که صدبار پرداختیم و باز خواستید
از آن وعدهها که شکستید
از آن دروغها که راست گفتید
از آن دیوارهای حاشا که ساختید
از تمام آنها و اینها بیزارم
از شما بیزارم
از شما که بیزاری آموختید
از بیزاری، آفت خودعشقورزیام
از بیزاری، تلخکامیِ همیشه
از بیزاری، چرکِ کهنه و کپکآلود
بیزارم از بیزاری
از این انزوای سیاه
از قرنطینهی ترس
از کابوسِ مدامِ بيدارخوابی
بیزارم از بیزاری و بعد
میچسبم به دروغ دوستت دارم
مثل زخمی تازه لب میگشایم به تلخند
باز دوست میداری مرا
دوست میدارم تو را
دوست من
بیزاری