من پژواکم
روی دیوارهای سرد و ساکت
تا به خودم برگردم
فریاد میزنم
دوستت دارم
دوستت دارم
تو انکار میکنی
در قهرت
خاطرات مادرم را
دوباره تکرار میکنی
بیابراز
بیعذر
بیپشیمانی
با بیاعتنایی
صورتم را
میخراشی
و من
که عادت دارم به دوست داشتن
به دیوانهوار دوست داشتن
و قربان زندگی میشوم
حتی وقتی باید بمیرم
باز دیوانهوار
فریاد میزنم
دوستت دارم
میخواهم آخرین حرفم به تو
این باشد
دوستت دارم
به تو مادر خستهجانم
وطنم
ایرانم