روز وداع

آخرین جابه‌جایی‌های اسباب‌کشی هم امروز تمام شد. آخرین و سخت‌ترین بخش کار. تمام وسایل را جا دادم. به‌جز چند تا. چند تا خاطره‌ی بلاتکلیف که نه دلش را دارم دور بریزم و نه طاقت دارم بعدها به آن برگردم. چند آلبوم و چند پوشه‌ی خاطرات.

تمام این سال‌ها عادت داشتم خاطرات کوچک و بزرگ را آرشیو کنم. پوشه‌های زیادی دارم از نامه‌ها، کارت پستال‌ها و نقاشی‌هایی که از بچه‌ها دریافت کردم.

همیشه عاشق بچه‌ها بودم‌. قصه گفتن برایشان، نقاشی کشیدن کنارشان، کاردستی ساختن، انیمیشن تماشا کردن، شنیدن تخیلات بی‌مرز و خلاقشان را بی‌اندازه دوست داشتم. درس دادن به بچه‌ها به شکل بازی‌وار و کودکانه خستگی‌ام را درمی‌کرد.

بچه‌ها برایم پنجره‌ای رو به زندگی بودند. هر کدامشان جهانی کوچک و تازه داشتند، با بازی‌ها، خنده‌ها، گریه‌ها و خیال‌هایی که پایان نداشت. در جمع‌شان بودن غوطه‌ور شدن در رودخانه‌ای زنده و بی‌پایان بود. نگاهشان، کلامشان، حتی شیطنت‌های ریز و درشتشان به من یاد می‌داد که هنوز چیزی از معصومیت و بی‌پروایی در این دنیا باقی‌ست.

آن چشم‌ها، آن تیله‌های گرد که قل می‌خورند یکسره به رویا.
آن چشم‌ها، آن تونل‌های روشن، مسیرهای رو به دریا.
آن چشم‌ها، شوق‌های خاص و خالص، شوریدگی‌های پرتمنا.

آن چشم‌ها را همیشه دوست داشتم‌.

حالا من ماندم و پوشه‌ی خاطرات بچه‌هایی که احتمالا هرگز نمی‌بینمشان. بچه‌هایی که قبلاً در زندگی‌ام ابدی می‌خواستمشان. ابدی دوست داشتمشان. اما حالا به‌خاطر مناسبات بزرگسالی باید فراموششان کنم. به دلیل مناسبتات جدایی باید تا همیشه از خود جدا بدانمشان.

حالا من ماندم و انبوهی از خاطرات. انبوهی از کاغذها و کارت پستال‌ها و آلبوم‌ها و پوشه‌ها که بلاتکلیف به هم خیره ماندیم. بعد از ماه‌ها امروز و فردا کردن و طفره رفتن از این تصمیم حالا در روز تصمیم‌گیری حیرانم. حیران از انتخاب، آشفته از پذیرش، نگران روز پشیمانی.

گویی بخشی از خود را باید دفن کنم و به فراموشی بسپارم. اما نه. راستش دلش را ندارم. شاید بتوانم آلبوم‌ها را خاک کنم اما نامه‌های کودکانه را نمی‌توانم. هر پوشه را دسته‌دسته کنار هم می‌چینم و آخرین عکس‌های یادگاری را می‌گیرم تا جایی در فلشی درون فایلی پرت و دور پنهانش کنم. تا اگر بعداً پشیمانی گلویم را گرفت یا دل‌گنده‌تر شدم و طاقت داشتم، بتوانم باز به این گنجینه‌های مهر و دوستی برگردم.

حال دوگانه‌ای دارم. دلم خون است و همزمان عمیقاً احساس دوست‌‌‌ داشتن و دوست‌ داشته‌ شدن می‌کنم. یک برزخ عمیق و انسانی. رنجی زاده از اینکه هرگز نمی‌توانی مطمئن باشی آیا درست‌ترین تصمیم را در درست‌ترین زمان گرفتی یا نه؟ درد پذیرش اینکه هنوز آنقدر بزرگ نشدی که بتوانی ناپایداری زندگی را بپذیری. اینکه در جایی از وجودت هنوز کودکی و از دنیای بزرگسالی می‌ترسی.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *