لالواژه شدم. در سرم تصویری، خیالی، مفهومی نیست. یک دهان بزرگ در سرم باز است. سیاهچالهای عمیق برای بلعیدن انرژی. چاهی گشاد از خمیازه. چرت چرت کسالت از تمام وجودم برمیخیزد. در برابر چشمانم زندگی تکه تکه فیلمهای نامفهوم، مونتاژ نشده و بیارتباط با هم. احساساتم کودک بهانهجو و بیمنطق، مشغول چنگ زدن به سستترین بندها. گلویم در قلادهی نابرابری. بیخودی در تنگنا پا میزنم. از تنگنایی به تنگنای دیگر. بیآنکه یک قدم به جلو حرکت کنم. در چهاردیواریِ رخوت ناتوان از درک دیوارها سر و دست و بدنم را با شتاب به اطراف میکوبم و هیچ دیواری گشوده، هیچ پنجرهای اضافه، هیچ دری نمایان نمیشود. زبانم در دهانم میچرخد بیآنکه صدایی به گوشم برسد. موجی از کلمات نامفهوم میسازم که از شنیدن یا فهمیدنش عاجزم. زمان درهم تنیده شده. همزمان که افسار اوضاع از دستم خارج میشود کودکی درونم از دههها پیش پیدا میشود. کودکی گمشده که کسی پیاش نمیگردد. ناگهان از دههها بعد زنی سالخورده با ذهنی مشوش پیدا میشود گمگشته. نه نامی در خاطر دارد و نه نشانی. کوچه به کوچه دنبال خانهای آشناست. سراسیمه از چهرههای غریب. نامطمئن و بیاعتماد میکاود و حتی در جسم خودش احساس تعلق نمیکند. انگار بدنش را هم گم کرده باشد. پیرزن گمان میکند انگشتش را جا گذاشته. برای همین هم دستهای عاریهاش را با انکار در برابرش مشت میکند. پیرزن کلمهای ندارد. کودک حرف زدن نیاموخته. هر دو در یک بدن همزیست با تنم درونم میکاوند و میگریزند و میچرخند و متحیرند از زنی که حتی نمیخواهد نام خودش را به خاطر بیاورد.