همسایگان دورانِ سود
مهاجران زیان
ای عابران
ابزارپیشگان
من انبری شکستهام
انبارخفتهای که فراموش کرده
هم گرمای دست دوست را
هم پتکِ دشمنش
در واپسین وظیفهی تعمیر
در آخرین توان
با ضربهای شکستم و
ایستاد زمان
با سکتهواژههایی
انباشته در گلو
بیابراز و بیزبان
مأمنگزیده
در خاکسترِ ترس و تمنا
ناچار و نیمهجان
از عمق استخوان
فریاد میزنم
ای همسایگان دوران سود
ای مهاجرانِ زیان