قدرت پیش‌بینی

من عاشق قدرت پیش‌بینی‌ام. انگار بخشی از ذهنم همیشه مشغول طراحیِ نقشه‌هایی‌ست برای آینده‌. تصور می‌کنم این میل، فقط یک ویژگی شخصی نیست. ریشه‌اش در جان ماست. در عطش دیرینه‌ی بشر برای بقا. همان چیزی که باعث شد از میان دود و سایه و درد، مفاهیمی مثل رمالی، تعبیر خواب، روان‌شناسی، علم پزشکی، فاکتورهای ریسک، بیمه و مراقبت متولد شوند.

پیش‌بینی، تلاشی‌ست برای ساختن تکیه‌گاهی امن، در جهانی که سرشار از ناپایداری‌ست. حس می‌کنم هر بار که آینده را پیش‌بینی می‌کنم کمی از اضطرابم کاسته می‌شود.
اما همین میل، اگر بی‌معیار و با احساساتی‌گری دنبال شود، می‌تواند به شکلی از اعتیاد تبدیل شود. باوری افراطی به امنیت. به تقلایی کور برای مهار چیزی که بناست مهارناپذیر بماند.

سه سال پیش، همسایه‌ای داشتم به اسم شهین. زنی با حالِ آشفته، میانِ طلاق و بی‌پناهی، که دلخوش به رمالی شده بود با نقاب مشاور. فالگیری که بلد بود خوب گوش کند، نرم حرف بزند، و چند خط از کتاب‌های زرد انگیزشی را با لحنی آرام به خورد مخاطب دهد.

شهین که محتاج گوش شنوا بود، در دم به رمال اعتماد کرد. مدت‌ها گذشت تا کم‌کم شهین اسرارش را از گوش این و آن شنید. فاجعه را وقتی دریافت که در دادگاه فهمید رمال اسرارش را فروخته به شوهر سابقش. به کسی که دادگاه را با همان اطلاعات بُرد.
علاوه بر این‌ها شهین در طی مراجعه‌ به رمال با تجویز‌‌های به اصطلاح گیاهی معتاد و مدت‌ها بستری شد.

با اینکه این تجربه برایم تکان‌دهنده بود اما از علاقه‌ام به پیش‌بینی کم نکرد. فقط معیارهای سنجش تازه و عمیقی دستم داد.

هنوز هم در پی کنترل بخش‌های کنترل‌پذیرم. چگونه؟

با آموختن روان‌شناسی و شناخت الگوهای رفتاری برای تغییر خودم و شناخت حد و مرزم با دیگران کمک می‌کنم.

از سواد مالی بهره می‌برم تا با انتخاب‌های بهتر بستر مالی امن‌تری در بلندمدت فراهم کنم.

از نوشتن کمک می‌گیرم تا احساساتم را به شیوه‌ای امن ابراز و مدیریت کنم.

با تهیه‌ی کیف نجات و یادگیری مهارت‌های امداد خود را برای روزهای سخت و حوادث غیرقابل‌پیش‌بینی مهیا می‌کنم.

برای سلامتی و زندگی سالم برنامه‌ریزی و عادت‌سازی می‌کنم.

آیا الان در امنیتم؟ نه کاملا.
آیا از آینده مطمئنم؟ هرگز.

اما می‌دانم هر بار که تلاشی واقعی برای حفظ تعادل می‌کنم، سهم کوچکی از آرامش را می‌سازم — نه با توهم کنترل و تسلط کامل بر اوضاع بلکه با پذیرشِ جسورانه‌ی آن‌چه نمی‌شود کنترل کرد و آمادگی برای روزهای سخت.

برای من، قدرت پیش‌بینی دیگر آن میل کودکانه‌‌ی «توهم دانایی» نیست. بیشتر شبیه بلوغی‌ست در فهمیدن این‌که ندانستن هم بخشی از مسیر است. و البته تلاش برای بالا بردن شانس بقا و پیروزی اگرچه هر روز یک قدم. اندک اندک و حلزون‌وار.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *