احساس شرم دارم. این روزها هر بار که صدای خودم را میشنوم احساس شرم میکنم. همین حالا از اینکه دارم به این احساسات اعتراف میکنم احساس شرم دارم. شرم خرخرهام را گاز گرفته و هی میفشارد.
این روزها دو صدا درونم فرمانرواست. یکی صدای بالغم که با جملات حمایتگر و پذیرا سعی دارد احساساتم را مدیریت کند و دیگری والد سرزنشگرم که بیرحمانه، تحقیرآمیز و با صدای بلند درونم فریاد میزند.
لحن تحقیرآمیز والد سرزنشگرم تا مغز استخوانم را میسوزاند. «تو زنی پس مسئولیت همهی بحرانها با توست. تو کمتر از آنی که بتوانی درست بیندیشی. تو میانمایهای یک فراری از جامعهی متعصب و طرد شده از جماعت روشنفکر. تو زنی و اگر دو کلام با تعمیرکار و نیروی خدماتی مکالمه کنی مسئولیت هر سوءقصدی را باید بپذیری. تو زنی و حق نداری احساساتت را چه عاشقانه، چه معترضانه ابراز کنی. تو زنی و موقع امضای قرارداد باید بپذیری توی صورتت بگویند ما فقط با مرد قرارداد میبندیم. تو زنی و اگر تنها زندگی کنی یعنی سلامت اخلاقی و جنسی نداری. تو زنی و اگر از دغدغههای زنانهات بگویی لوس و لوده و تنفروشی. تو زنی و اگر کدبانو و خانهدار کاملی نباشی بیارزشی.»
صدای دیگر اما گرم و پذیرا و صمیمی است. نهتنها صداست بلکه آغوش است. یک بالغ پخته و مهربان و پذیرا که سعی دارد در میان آن حجم فریاد درونی لحن آرام و پرمحبتش را به قلبم بچشاند. ناکام اما خستگیناپذیر نجوا میکند. «تو مسئولیتپذیری و شرایط پیچیده را تا جای ممکن مدیریت میکنی. نیازی نیست بینقص باشی. اشکالی ندارد اگر گاهی گریه کنی. مشکلی نیست اگر احساساتی شوی. فقط دوباره و دوباره تلاش کن. از شکست سنجه بساز. با این نگاه به اشتباه تو نهتنها بیعرضه و ضعیف و چلفتی نیستی بلکه هر روز یک قدم از دیروز خودت جلو میزنی. هر اشتباه یک سنجهی تازه است تا بینش بیفزایی و دانشت را تکمیل کنی.
اشکالی ندارد اگر احساس میانمایگی میکنی. هدفگذاری کن. عادتهای سازنده بساز. زمانت را مدیریت کن. و از همه مهمتر شهامت ناقص بودن داشته باش. بپذیر در جامعهی ایدهآلت فقط نوآموز باشی. تجربهی رنجِ ناقص بودن سوخت اشتیاق توست برای آموختن. برای منسجم و پیوسته و ساختارمند آموختن. جلوگیری میکند از توهم و خودشیفتگی و تحقیر دیگران. راه میدهد به همدلی و همزبانی و تواضع و شاگردی.
تو به عنوان یک انسان و شهروند حق داری در امنیت و آزادی زندگی کنی. با فرصت برابر برای گفتوگو، تحصیل، کار، ابراز و بهرهمندی از قانونِ حمایتگر. تا زمانی که با خشونت، تعرض و حماقت به جامعه آسیب نزنی مستحق سرزنش نیستی. با هیچ بهانهای و هیچکس حق ندارد به حقوق انسانی و جسم و روحت دستدرازی کند. به هیچ دلیلی نباید کمتر از یک انسان به حساب بیایی. تا زمانی که رفتار اجتماعی و اخلاق انسانی داری حق داری حرف بزنی، اظهارنظر کنی، ابراز یا اعتراض کنی.
اگر از خودت مینویسی، اگر به تنهایی از پس مسئولیتهایت برمیآیی، اگر برای نخستین بار استقلال فردی را تجربه میکنی، اگر از خلوت، بستری برای آموزش دیدن، خلاقیت و آفرینش ساختی، اگر حضور داری و با هویت مستقل ابراز وجود میکنی نباید شرم کنی. چون تو انسانی و حق داری همهی اینها باشی.
تو انسانی. تو انسانی. تو انسانی. نه ارزشمندتر و نه بیارزشتر از هیچ مردی.
تو یک انسانی. با تمام نقصها و ضعفهای انسانیات. برای کافی بودن به هیچ بدن مردانهای احتیاج نداری.»
بعد از همهی این صبر و کلنجارها با دو صدای غالب درونم. در حالی که سعی میکنم احساسات سرکوب شدهام را به شیوهی سالمی ابراز کنم. میپذیرم که کامل نیستم و ضرورتی هم ندارد کامل باشم. میپذیرم که اگر کامل نباشم لازم نیست بمیرم. میپذیرم کامل نیستم اما کافیام.
و این جدالِ نابرابر، تقلای هر روزهایست در جستوجوی برابری.