این روزها بیش از هر زمانِ دیگری از شهامتِ پذیرشِ ضعف نیرو میگیرم. شاید در نگاه اول متناقض یا پیچیده به نظر برسد اما با یک مثال ساده میشود نشان داد که موضوع آنقدرها هم پیچیده نیست.
فرض کنید در یک یا چند حوزه کاملاً ناآگاهم. مثلاً سواد سیاسی ندارم، فهم تاریخیام ضعیف است، درک دقیقی از بحرانهای واقعی پیشِ رو ندارم، توان مواجههی مؤثر با بحران را در خودم پرورش ندادهام و هنگام هجوم هیجانات قادر به تنظیم آنها نیستم.
در چنین وضعیتی دستکم دو مسیر پیشِ رو دارم.
مسیر اول
اصرار بر توانایی و پناه بردن به توجیه برای فرار از یادگیری. اینکه نگاه سطحیام به مسائل پیچیده را کافی بدانم و خودم را قانع کنم که همین مقدار دانسته برای قضاوت و تصمیمگیری بس است.
برای نمونه فامیلی داریم که نه سواد روانشناسی دارد و نه تجربهی جدیِ مطالعه. تعداد کتابهایی که خوانده به انگشتان یک دست هم نمیرسد، منابعش اغلب زرد و سطحیاند و بخش قابل توجهی از باورهایش در محدودهی شبهعلم قرار میگیرند. با اینحال بهواسطهی حافظهی نسبتاً سریع، کمی خلاقیت و تربیت مردسالارانهی خانواده خودش را نابغهای کشفنشده میداند. نه علاقهای به تحصیلات آکادمیک دارد و نه میلی به یادگیری از منابع معتبر و علمی.
با وجود همهی اینها اصرار دارد جلساتم را با رواندرمانگر لغو کنم. مطمئن است که تجربه و نبوغش برای نجات من کافیست. ناجیِ محترم اما همیشه درگیر بحرانهای حلنشدهی خودش بوده. بارها سرمایههای موروثیاش را از دست داده، روابط عاطفیاش کوتاه، متعدد و بیثبات بودهاند، وضعیت سکونتش ناپایدار است و نه ثبات شغلی دارد و نه مهارتی پرورشیافته و قابل اتکا.
این فرد نمونهی روشنی از مسیر اول است. کسی که نمیداند، میلی به آموختن ندارد و با این حال با اطمینان کامل اصرار دارد که میداند، میتواند و کافیست.
از این نمونهها کم ندیدهایم. احتمالاً هرکداممان چند نفر با چنین رویکردی در اطراف خود میشناسیم.
مسیر دوم
همان مسیری که ابتدای این یادداشت از آن گفتم. پذیرشِ متواضعانه و شجاعانهی نابلدی.
این پذیرش چه خاصیتی دارد. نقطهی شروعِ تغییر است. چون تا زمانی که نپذیرم نمیدانم و ناتوانم اساساً نیازی به یادگیری احساس نمیکنم. اگر خودم را محتاجِ توسعه و اصلاح نبینم هیچ ضرورتی برای ایجاد فرصتِ رشد به وجود نمیآید.
در گام بعد بهدنبال منابع معتبر میروم. منابعی آزموده، علمی و قابل اتکا. مراجعی که توصیهها و راهکارهایشان به نتایج ملموس و پایدار منتهی شده باشد. معیارم شیوهی عمل جوامعیست که ثبات را نه در شعار بلکه در تجربه زیستهاند. جوامعی که توانستهاند در بازهای محدود از بحران عبور کنند و پایداری بسازند.
سپس با مطالعه، آموزش و شرکت در مسیرهای همسو آرام و پیوسته رشد میکنم. توانِ تشخیص مسئله پیدا میکنم، قدرتِ مقاومت میسازم و بهجای واکنشهای هیجانی به سمت ارائهی راهکارهای پایدار حرکت میکنم.
در چنین وضعیتی تنها چیزی که به آن دلگرمم آموختن است و آموزاندن. جستوجوگری است و نزدیک شدن به واقعیت نه ساختن تصویرهای خیالی از خود.
اگر قرار باشد میان رشد و فروپاشی تمایز قائل شوم به فراوانیِ این دو نگرش نگاه میکنم. تعداد کسانی که واقعاً میدانند و میتوانند در برابر کسانی که با وجود ندانستن و ناتوانی با صدای بلند اصرار میکنند که قادرند.
امروز بیش از هر زمان دیگری مشتاق یادگیریام و بیش از هر زمان به آموختن نیاز دارم. بهخوبی میدانم که بدون دانش ناتوانم. و از کسانی که نمیدانند اما مصرانه ادعا میکنند که میدانند و میتوانند میترسم. چون تاریخ نشان داده خطرناکترین تصمیمها معمولاً به دست همین گروه گرفته میشود.