کند اما شاد

امروز کندتر از روزهای دیگرم اما سعی دارم آرامشم را حفظ کنم و از این کندی به نفع تمرکز استفاده کنم. ماجرا مربوط می‌شود به دیشب. دیشب لباسشویی را به قرار هر سه ماه یکبار روی حالت خودشویی قرار دادم. ماشین‌های شست‌وشو نیاز دارند چند ماه یکبار با پودر جرم‌گیر مخصوص جرم‌زدایی شوند. این کار هم به عملکرد بهترشان کمک می‌کند، هم بهداشت و هم طول عمرشان. مراحل کار را طبق معمول انجام دادم و سراغ سفارش آنلاین میوه رفتم. لباس پوشیدم و منتظر پیک ماندم. چند دقیقه طول کشید تا پیک خودش را برساند. برخلاف معمول خیلی زود زنگ در به صدا درآمد و من با عجله برای باز کردن در بلوک سمت آیفون جست زدم. جست زدن همانا و به فنا رفتن همان. در حین اجرای دستور خودشویی مقدار زیادی آب و کف از ماشین لباسشویی بیرون ریخته و زمین کاملا لیز شده بود. من هم طبق معمول نور خانه را کم کرده بودم و با نور مختصری حاصل از یک آباژور کوچک و چند ریسه و شمع کتاب می‌خواندم. نور کم، زمین خیس و لیز و من مضطرب از عجله. حتما پایان خجالت‌آورش را حدس می‌زنید.

چشمتان روز بد نبیند. اول پایم پیچید. بعد با سر به سه گوش دیوار خوردم و بعد با آرنج و گوشه‌ی خارجیِ کف دست سقوط کردم. اصلا نفهیدم کی و چطور در را باز کردم و سفارش را تحویل گرفتم. سرم خراشیده شد و آرنجم به اندازه‌ی یک گردو ورم کرد و کبود شد. پایم پیچ خورد و تمام بدنم کوفته شد. با آنکه ديروز از اندک روزهایی بود که اتفاقی برای گریستن پیش نیامد اما به یمن این بدبیاری و بی‌حواسی ساعت‌ها گریستم. نمی‌دانستم چرا گریه می‌کنم. از درد، از احتمال شکستگی و ضربه مغزی یا از اینکه غرورم اجازه نمی‌داد واقعه را برای کسی تعریف کنم. حس انزجار و بی‌پناهی داشت خفه‌ام می‌کرد. به طرز عجیبی از غرور کاذبم شرمسار بودم و باز از حرف زدن با دیگران اجتناب می‌کردم. کودک سرتق درونم پا زمین می‌کوبید و والد سرزنشگرم به قوی بودن دعوتم می‌کرد. در میان این جدال نابرابر خودم را روی تخت انداختم و با گریه به خواب رفتم.

امروز اما روز دیگری بود. به شوق و قدرت آفتاب عزمم را جزم کردم تا بدون بهانه‌تراشی و ننه‌مردگی کار کنم. یک موسیقی بی‌کلام برای تمرکز گذاشتم و شش پومودورو بی‌وقفه کار کردم. البته هنوز قبراقم و تا شب زمان برای ادامه زیاد است. کندم اما متمرکز و آرام. با اینکه تماس کوفتگی‌های آرنج و بدنم با صندلی و میز کار عذاب‌آورست اما به طرز عجیبی شوق کار التیام‌بخش و مسکن است. بالغی خوشحال و مسلط درونم حکم‌فرماست.

امروز بخش عمده‌ی پروژه‌ی نظم شخصی را پیش بردم و با چند تصویرگر تازه آشنا شدم. به طرز عجیبی از اینکه دوباره بعد از ماه‌ها به تصویرسازی برگشتم کیفورم. امیدوارم بتوانم ثبات و کنترلم را هر روز بیشتر از روز قبل پس بگیرم. دلگرمم به عاقبت‌اندیشی، آموزش دیدن و اصلاح مسیر با تجربه.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *