خانه پر از جعبه است. جعبههای پاره و بینظم. نیروهای باربری بهقدری سهلانگار و بیتعهد بودند که اغلب کارتنها آسیب دیدهاند و بعضی وسایل چوبی شکستهاند. در شیوهی پخش وسایل در خانه هم فاجعه ساختهاند. لوازم خانه را در نهایت بیدقتی روی هم چیدهاند و تمام خانه، حتی راهروها، را خفه کردهاند.
بین هزار مشغله با این دغدغهی تازه چه کنم؟ بهقدری پریشانم که روزی صدبار آرزو میکنم کاش دلش را داشتم و تمام وسایلم را میفروختم. در خانهی جدید تعداد کمدها و کابینتها حداقل یکسوم خانهی قبلی است. کارتن به کارتن به وسایل مینگرم و جایی برای جانمایی آنها نمییابم. کارم شده جعبهگشایی و تماشا و آه و پس زدن جعبه و رفتن سراغ جعبهی بعدی. باید ضروریترین وسایل را انتخاب کنم و بقیه را ببخشم یا بفروشم.
از طرفی خوشحالم که مجبورم مینیمالیست را هر چه بیشتر زندگی کنم، از طرفی هم برای اینچنین وظایفی زمان ندارم. اضطراب انتخاب بر تشویشم افزوده. اولویت برگشتن به روال زندگی، درآمد و آگاهی مالی است. هر یک روز تأخیر میتواند جبرانناپذیر باشد.
دائم از خودگوییهای مثبت برای حفظ روحیه بهره میبرم و سعی میکنم تا جای ممکن مکتوب بیندیشم و چاره کنم. با اینحال واقعیت به اندازهای بیرحم و پیچیده است که گاهی فقط به حذف خودم فکر میکنم. تصور میکنم باید بروم بیحرکت کنار سطل زباله بنشینم و از نظافتچی خواهش کنم مرا هم برای بازیافت به ماشین زباله بدهد. از این خیال مشمئزکننده گاهی میخندم و گاهی به گریه میافتم.
خانهی امن و خوشدسترسیِ تازهام فعلاً قصد ندارد روی خوش نشان دهد. هر روز لحظهشماری میکنم تا به روتینم برگردم: مراقبت از بدن، ورزش، تغذیهی سالم، نوشتن، کار، طراحی و ساخت محصول، تولید محتوا و برنامههای مالی.
همین نیاز به بازگشت بود که باعث شد در اولین روز ورود به خانه، فارغ از هزار مسئولیت پی هوای تازه بروم. فرصتی برای نفس کشیدن بیرون از این انباشتگی. همان روزی که با زهرا آشنا شدم.
زهرا شش ساله است و افغان. یک دختر زیبا، باهوش، خیالپرداز و بسیار عزیز. همان چند ساعتی که کنارش بودم بهاندازهی چند سال از مشغله و ملال دور افتادم. شاید برای اولین بار در تمام طول زندگیام به این اندازه دلم مادر شدن خواست. همیشه بچهها را دوست داشتم اما به دلیل شرایط دشوار زندگی هرگز نخواستم انسان تازهای را به زندگی رنجآورم دعوت کنم. با اینحال کشش و جاذبهی رویاهای بیمرز زهرا برای مدتی منطقم را از کار انداخت و سراپا دل شدم. یک تن میل زادن و پروردن و عشق ورزیدن.
شوق و خواهشی که سالها با منطق و آیندهنگری خاموش نگه داشته بودم، در آن لحظات جوری درونم شعله کشید که شاید گهگاهی خودم را مادر زهرا تصور میکردم. برای لحظاتی دلم خواست زهرا را در بغل بچلانم و در گوشش بگویم: از حالا تا همیشه بیمرز و بینژاد دوستت دارم. دلم میخواست به اندازهای عشق به قلبش هدیه کنم که تا دههها مهر ایران را از یاد نبرد و از گزند هر نژادپرستی برخیزد و قد راست کند. اما مگر من این همه عشق درونم داشتم؟
پس فقط برایش قصه گفتم. کنارش سوار تاب شدم. برایش شعر خواندم و بعد مثل یک پرندهی آزاد رهایش کردم. با آرزوی اینکه شاید خاطرهی من یک پر بالشش شود و خاطرهی او رویای هرگاهم.
بههرحال من معتقدم آدم گاهی به بخشش چیزی تمایل دارد که خود بیش از همه به آن محتاج است. مثل من که خوش دارم به زبان و فرهنگ و ملیتم ببالم و آزادانه جهان را کشف و سفر کنم. من که خوش دارم خیال کنم میتوانم به اندازهی چند دقیقه از دنیای بیرحم و سرگردانم بگریزم و به یک کودک پناه ببرم. کودکی که خیال میکند به وطن من پناه آورده، اما خودش میتواند وطن باشد. جان و خیالی روایتگرِ ایستادگی، زندگانی و دوام.
جان و خیالی از یک پوست و پیکر و ارزش و زبان. جان و خیالی عزیز که هرگز نباید ذرهای کمتر از یک انسان شمرده شود؛ نه به بهانهی جرم، نه به انگ جنایت که اغلب ما در دوران گرسنگی و فقر و بیخانمانی و جنگ و ناعدالتی و ضعف آموزش، شبیه یکدیگریم. فرهنگ و قانون امن لازمست برای پینهادن انسان امن.
حالیا خیال دارم از کمینهی رویا به کثرت رویا برسم و از کثرت اسباب بگریزم به کمینه. امیدوارم که هر روز اگر شده یک قدم در این مسیر بردارم.