پردهها کشیده بر آسمان. پردهها کشیده بر انسان. پردههای نابینای دلمرده و بیزبان. مردهحالم. چَکهای گاهوبیگاه واقعیت بیرمقم کرده. از تاریکی حکمران بر محیط و احوالم دلزدهام. اما نای افروختن هم نیست. مات و مبهوتم. افکارم پریشانست و سینهام خونریزگاهِ ملال.
واژههای وحشیِ حقارت پونز پونز در گوشت و رگ و ریشهام فرومیروند. خونی روندهام متصل به جویی دریاگریز. در گریزگاهِ مسیرهای نامعلوم سرازیرم تا بخشکم.
دشتان دشتان زمینهای بایرِ خونخواه را سیراب میکنم. از رگهای جوشندهام همانقدر که خون میرود امید و رنگ و زندگی میرود. از تمام هستیِ جداییطلبم یک نگاهِ خیره مانده فرورفته در بهت، چند نفس نیمهزنده و سرد و میلی بیاندازه به پایان.
همزمان با این دلمردگیها رویا میجویم. سیریناپذیر و حریص، رویا میجویم. بااینحال خیالم شبآمیختهایست رویامرده. ابراندود و بیستاره. ابرستانی خسیس از بارش. جملهای زیر زبانم خیس میخورد. میل بیان دارد اما بیحنجرهست. شاید میل فریادیست که لبدوخته در مناسبات زنانه. وظیفهی فروپاشیست در فروخوردن هر فقدان و فغانی.
فرض میکنم پردهها را کنار زدهام تا از اقیانوس خاموش آسمان شنا طلب کنم. ابرماهیها را بغل میگیرم و دریا دریا میگریم. میگریم و فریاد میزنم. فریاد میزنم و میگریم. دریا میخواهم. دریا میخواهم. از آبتنی در برکهی روزهای مرده بیزارم. از پیوستن به جریانهای راکد گریزانم. از لالمردگی و شرم و وحشت در عذابم. پردهها را بکَنید. پردهها را بکنید. از ماهیها شناکنان شعری بسازید به دریاپیوستنی. ابرماهیها، شعرماهیها، شورماهیها. بیپنجهی خونخواه گرسنگان. بیقلابِ گلوخواهِ دروغگویان. بیتورِ صیادِ رویافروشان.
شعری خالص میخواهم از جنس زندگی. اگر شده اندازهی پنجرهای.