شرح ایام فراق

دلتنگ بودم، برای شما، برای نوشتن. سه هفته درگیر اسباب‌کشی بودم. کار و مسئولیت و سردرگمی زیاد. حالا سبک‌‌ترم و خوشحال‌تر. خانه‌ی تازه‌ام را دوست دارم. با شادی و رضایت و اطمینان اعتراف می‌کنم که ارزش زمان و انرژی و هزینه‌های رفته را داشت.

انگار فقط خانه‌ی قبلی را پشت سر نگذاشتم. بلکه مسائل و تنش‌های سابق هم کم‌کم رنگ باختند. اینجا ارتباطم با جهان تازه شده است. شرایط محیطی و زیستی روی امید و عملکردم تاثیر چند برابر دارد. و از همه مهم‌تر حالا تقریبا هر آخر هفته می‌توانم با دوستم دیدار تازه کنم.

با اینکه به واقعیت‌های تلخ نهفته در زندگی‌ام آگاهم. با اینکه چند روز بیشتر از سوگ عزیزترین مونسم، مادربزرگم نگذشته است. با آگاهی کامل به احتمال فاجعه‌‌های پیش‌ رو باز سرپا و پرانرژی‌ام.

شب‌ها خواب مادربزرگ را می‌بینم و از آخرین حرف‌های نگفته می‌گویم، آخرین آغوش‌ها را تجربه می‌کنم و آخرین بوسه‌ها را به صورت نرم و کوچک و دوست‌داشتنی‌‌اش می‌زنم. پریشب تمام شب خواب دیدم مادربزرگم را که از فرط پیری و بیماری به اندازه‌ی یک کودک وزن داشت در بغل گرفته بودم و تمام شهر زادگاهم را قدم می‌زدم. گویی اینبار او کودک من بود و من از او مراقبت می‌کردم.

به طرز عجیبی سبکبالم. انگار می‌کنم یکی از عزیزترین انسان‌های زندگی‌ام بار سنگین زندگی طاقت‌فرسا و پراضطرابش را زمین گذاشت. یک پرنده‌ی کوچک و تیزبال که آسمان چشیده و پرواز آموخته‌. شادتر از تمام زندگی غمگینش. آزادتر و رهاتر از همیشه. تنها به پرواز می‌اندیشد.

آنقدر این تصویر زنده و مطمئن است که گاهی توی بالکن در حین آبیاری گلدان‌های تزئینی و سبزیجات با شنیدن صدای پرنده‌های ناآشنا تصویر مادربزرگم را تصور می‌کنم. در قالب پرنده‌ای کوچک و تیزبال و خوشخوان و عزیز. و بی‌تعارف چند لحظه برایش می‌میرم.

این یکی مادربزرگم، آخرین مادربزرگِ نوسفرکرده را بیشتر از جانم دوست داشتم. (من در طول زندگی‌ام چهار تا مادربزرگ داشتم. تنی و ناتنی) چرا که مطمئنم اگر نبود، اگر افتخار و فرصت آشنایی با او را نداشتم هرگز بخشندگی، عشق، ادب، احترام، معرفت، صبر و امید را نمی‌آموختم.

دلتنگم برای شما، برای نوشتن، برای مادربزرگ، برای خودم. اما نه یک دلتنگی کاهنده و دلگیر و آزارگر بلکه یک تپندگی و اشتیاق و شور پیش از دیدار. یک فراغت و ذوق و انتظارِ زندگی‌بخش. چرا که واژه شمایید. واژه مادربزرگ است. واژه رفیق است. واژه منم. و همه‌ی این‌ها ماییم. در کنار هم. بی‌جبر مرگ یا زندگی. بی‌جبر هیچ جغرافیایی. ما همه یک جمله‌ایم. همراه و همقدم و همدست و همداستان. همسایه‌ی همیشگی.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *