از سردرگمیها مینویسم. این روزها بیشتر از سردرگمیها مینویسم. از میلهایی که شاید نسنجیده و عاقبتنچشیده درونم میجوشند. از نفرتهایی که شاید از سر هیجان و خطای شناختنیاند. از اشتیاق و انزجار مینویسم و بعد میاندیشم اگر جای افعال را عوض کنم چقدر رهاتر یا دربندترم؟
مثلاً به جای اینکه بگویم من عاشق نوشتنم اگر میگفتم من از نوشتن بیزارم، زندگیام چگونه بود؟ اگر تصور میکردم من استعداد نوشتن ندارم چه شانسهایی را از دست میدادم؟ چه مصیبتهایی مرا میشکست یا میکشت؟ چند بار دچار جنون میشدم؟
یا اگر از نوع خاصی از اعتیاد لذت میبردم یا میتوانستم آگاهانه اعتیاد بسازم چقدر موفقتر بودم؟ اگر دیوانهوار مینوشتم، دیوانهوار خودم را به خلاقیت میسپردم، دیوانهوار یاد میگرفتم. دیوانهوار. آنقدر مجنون که میتوانستم با هر سنگ و مانعی وزنه بزنم و عضله بسازم. اصلاً همهی موانع را وزنه میدیدم. تابافزون و استقامتافزا.
اگر از مرگ نمیترسیدم. اگر از شکنجه و قتل نمیترسیدم. اگر از خشونتهای مردانهی تجربهشده نمیترسیدم. چقدر میتوانستم زنانهتر، شادتر، شجاعتر و مؤثرتر باشم. اگر با یک عضو جدید کانال تنم از هزار عاقبت نمیلرزید. اگر با یک پروفایل فیک و حملهی چند ربات چند روز سکتهی انتشار نمیکردم. اگر از چهره و صدا و هویتم واهمه نداشتم. اگر از بیان آزادانهی افکارم واهمه نداشتم. تا چه اندازه میتوانستم به استمرار و لذت و لبخند مشغولتر باشم؟ چقدر دوستان بیشتری داشتم؟ چقدر جهاندیدهتر و جسورتر بودم؟
و بعد با خودم میگویم: اگر بتوانی از همهی اینها عبور کنی چطور؟ اگر این بهشت و جهنمها را تو بیش از حد بزرگ کرده باشی چه؟
نه؟ این روزها فکر میکنم باید کمتر این چهارچوبها را جدی بگیرم. نه در تضاد با عاقبتاندیشی و تدبیر ولی اگر گاهی از مرزهای ساختگیام بیرون بزنم چطور؟ مگر من میتوانم زندگیهای نزیستهام را معیار بگیرم؟
دوست دارم گاهی روی ذهنم وایتکس بریزم و با کلهای به سفیدی کودک، کنجکاو و زهرنچشیده بپرم بغل ترسهایم. جدی جدی بپرم بغل ترسهایم. شاید در نهایت با خودم بگویم: دیدی آنقدرها هم لولوی زشتی نبود؟ نه به زشتی لولویی که زندانبان خودت کرده بودی. حتی به این میاندیشم که شاید روزی آنقدر با ترسم رفاقت کردم که گویی هیچوقت دلم را نلرزانده و نچزاندتم.
ها؟ از کجا معلوم؟