چند روز پیش در استوری الهه علیزاده تصویری دیدم از ابری شبیه ببر. روی تصویر هم چند کلمه نوشته شده بود که حالا به یاد ندارم.
چند روز است به ترکیبی فکر میکنم: سرکشی و معصومیت. سرکشیای بینیاز از آسیب زدن و معصومیتی عاری از اطاعت و سرسپردگی. این تصویر بعد از تماشای فیلم بنی و جون در ذهنم جان گرفت. نقش سم آرزویی را از عمیقترین لایههای وجودم بیرون کشید. انگار برای نخستین بار فهمیدم واقعاً دوست دارم چه کسی باشم و آزادی را چگونه معنا کنم.
دیشب سرکشی در ذهنم به هیئت ببر درآمد و معصومیت به شکل ابر. بعد یاد آن استوری افتادم. ناگهان ابر و ببر کنار هم نشستند. بعد ببر و ابر. بعد ببرخوییِ صاعقه در برابر نرمخوییِ ابر قرار گرفت و من در این تصویر حل شدم.
شاید دقیقتر این باشد که در تمنای چنین حضوری حل شدم. در اشتیاق برخاستن از دل چنین هویتی. در رؤیای زیستن با این تقابل.
برای من که زندگی همیشه با تروما، انقباض، فشردگی، بیشهشیاری، خستگی و تحریکپذیری درآمیخته، شاید حسرتبرانگیزترین رؤیا همین باشد: چند ساعت آسودن در قامت ابر و اندکی ببرخویی با رعدوبرق.
شعر برایم چیزی فراتر از کلمات است. گاهی جسم دوم من است. جایی که خودم را از همیشه حاضرتر، هشیارتر و واقعیتر مییابم. برای همین این خواهش و این رؤیا دیشب راه خود را به شعر باز کرد.
امروز بیش از هر زمان دیگری باور دارم که هنر، به هر شکل، نجاتبخش است. هم برای هنرمند، آنگاه که رنج و رؤیا را به زبان بدل میکند، و هم برای مخاطب، وقتی میان آشوب زندگی پناهگاهی مییابد و برای لحظاتی خود را به جهان دیگری میسپارد.
شاید به همین دلیل است که هنوز تصویر آن ابرِ ببرگون رهایم نمیکند. رؤیای زیستن میان دو میل متضاد. نرمخوییِ ابر و ببرخوییِ صاعقه.