مدتهاست در ذهنم به دنبال پاسخی برای این پرسشم، اگر روزی جهانم به واسطهی شکستهای بزرگ مثل جنگ، سوگ، بیماری بار دیگر فروپاشد، چه چیز از من باقی میماند؟
قبلاً به زندگی بهعنوان مجموعهای از حوادث نگاه میکردم. رخدادهایی گذرا که زخم میزنند، شور میآورند یا اضطراب میسازند.
اما اگر رخداد، قدرت تبدیل داشته باشد چه؟
اگر ارزش انسان نه در آنچه بر او میگذرد، بلکه در آن چیزی باشد که از آن میسازد چطور؟
در این بازتعریف، زیست نامعمول نه زندگیِ بیرون از عرف، بلکه زیست برخلاف سکون است. زیستی که هر تجربهی خام را تا لحظهی صورتبندی پیگیری میکند. تا جایی که دیگر گذرا و بیسرانجام نباشد، تا جایی که بدل شود به اثر، نشانه، جهان. از همین نقطه است که امید، ماهیت تازهای مییابد. امید نه به فردایی بهتر، بلکه به توان آفرینش در اکنون. با این پیشفرض امیدی دارم آزموده و قابل اثبات. امیدی کمیاب که هرچه بیشتر میآزمایم و به آن توسل میجویم، بیشتر به اثربخشیاش دلگرم میشوم. امیدی که بیش از دو دهه با آن زیستهام، اما تازه امروز سازوکارش را میفهمم و میتوانم آن را با قاعده بازگو کنم.
این امید دیریافته چیست؟
امید تبدیل غم، شادی، هراس، سوگ، وجد، موفقیت و شکست به زبان و اثر. امید آفرینش. تبدیل احوال گذرا به منبع ماندگار. دگرگونسازی اندیشه و دغدغه به نشانه، فرم، ساختار و چیزی قابل لمس و مشاهده. اکنون خودم را کارگاهی میبینم با چراغ همواره روشن. اگر زمین و زمان دشمنم شوند، اگر تمام هستیام فروریزد باز مرجعی درونی دارم که پایانناپذیر است منبع بیکران احساسات و افکار. با این فهم، هرچه توان ایدهورزی و آفرینش در من بیشتر شود، در بلندمدت ارزشمندتر و زایاتر و پویاترم. زیرا تا زمانی که زنده و آگاهم، درونم توان ساختن دارم. توان پرداختن، تبدیل کردن و شکل دادن از طریق منبع بیانتهایم. با این نگرش، تا وقتی خودم را دارم، توانمندم. در تنهایی و بیپناهی فرو نمیپاشم. در پریشانی غرق نمیشوم. زیرا آموختهام که هیچ تجربهای بیثمر نیست، هر تاریکی امکان تفسیر دارد، هر اضطراب امکان تبدیل، هر درد امکان ساختن.
از اینرو برای حفظ و ارتقای سلامتی و توانمندیام بیشتر میکوشم. تصمیمهایی میگیرم با معیارهایی فراتر از لذتهای آنی. تصمیمهایی با اثر بلندمدت، نه واکنشهای کورکورانه به احساسات زودگذر. چون اکنون میدانم پیوند من با جهان نه از بیرون، که از فرایند خلق شکل میگیرد. از تبدیل شدن، از ساختن، از آفرینش. حالا دیگر امیدم نه در انتظار آیندهای بینقص، بلکه در قدرت تبدیلگریام است. امیدم در فعل آفرینش است. فعلی که مرا به جهان متصل میکند، حتی وقتی جهان در ظاهر رو برمیگرداند. امید در تداوم بیان و بازآفرینی است. در اینکه هیچ تجربهای، بیسرنوشت رها نمیشود و هر آنچه بر من میگذرد، امکان دگردیسی دارد. زیست نامعمول حالا برایم مفهومپردازی عمیقتری دارد. حالا فقط یک هشتگ شناسایی برای یک مجموعه یادداشت نیست. یک اقدام سنجیده براساس ارزش و شناخت است.
و از همینجاست که آفرینش، از ابزار بقا فراتر میرود و به منشأ زیست بدل میشود نه فقط برای التیام زخم بلکه برای بنا نهادن جهانهای تازه.