خانه رویاهای بهار

در تلاشم شاعری باشم که به نوشتن عشق می‌ورزد؛ هنرمندی که هنر را زندگی می‌کند و کتابخوانی که لابه‌لای کتاب‌های عمیق به دنبال راهی برای بهتر زیستن است.

شبِ همیشه

شبِ همیشه

شب شبِ همیشه سیاه، لخت، پریشان کرانه تا کرانه نگین و نقره‌افشان گاه کم‌نور و گرفته گاه وحشی و تابان گاه پرشور و شرر گاه مهجور و نگران شب منتهی‌الیه دایرهٔ روزگار پرگار روزمرگی ستانده موهومات و رویاهایی خوش به ذهن و جانم کشانده افتان و خیزان ز دام عشقم رهانده واپسین نفسم را بهRead more about شبِ همیشه[…]

وقت ندارم…

وقت ندارم…

من کتابهای مدیریت زمان و برنامه‌ریزی زیادی خوانده‌ام. از ده، دوازده سالگی وسواس برنامه‌ریزی داشتم. ده‌ها دفتر برنامه‌ریزی که هنوز بخشی از آنها از گزند روزگار در امان مانده‌اند. سند و یادآور وسوسه‌های کمال‌گرایانه‌ام. میان کتابفروشی‌ها و کتابخانه‌ها هر کتاب تازه‌ای در این خصوص به دستم می‌رسید بلافاصله می‌خواندم. این تمام ماجرا نبود. چندین دفترRead more about وقت ندارم…[…]

روزهای آفتابی

روزهای آفتابی

‍‍ ‍‍ ‍‍ ‍‍ ‍‍ امروز روز خوبی است. همه روزهایی که تنهای تنها می‌نشینم و کیبورد به دست از گذر زمان سبقت می‌گیرم بهترین روز دنیاست. من به هر آنچه می‌خواهم مجهزم. یک دست، یک قلم، یک کاغذ سفید، یک کیبورد و لپ تاپ. همه‌ی این‌‌ها کافی است تا من هر آنچه می‌خواهم باشم.Read more about روزهای آفتابی[…]

عجز و رَجَز

عجز و رَجَز

‍‍ ‍‍ ‍‍ ‍‍ ‍‍ آن‌که می‌تواند انجام می دهد، آنکه نمی‌تواند انتقاد می کند. از انتقاد بیزارم! به این می ماند که، کژی‌ها و ناموزونی‌های باطن خویش را به دیگری فرافکنی! عقیده دارم در تاریکی همه شبیه یکدیگریم. تا زمانی که می‌توانیم باید روی پای خودمان بایستیم و جهانمان را در مشت بگیریم، واگرنهRead more about عجز و رَجَز[…]

بردگی یا آزادی؟

بردگی یا آزادی؟

دنیا دنیا ایده خام، ایده‌های مثل سنگ ناهمگون و صیقل نیافته. انگار تمام این سال‌ها اهل سیاره ‌ای دیگر بودم و اکنون پا به دنیایی ناشناخته و پرجذبه گذاشتم. تمام روزهای پیش از این برای خواندن و نوشتن جنگیده بودم، برای خواندن و نوشتن گریسته بودم، برای خواندن و نوشتن تا پای مرگ رفته بودم.Read more about بردگی یا آزادی؟[…]

گوهری که نیافتیم

گوهری که نیافتیم

بیگانه بود. بیگانه‌ای در وطن. رنجور و دل‌آزرده، خسته و خویشتن از یاد برده. بسیار میل اقامت داشت لیکن به هیچ کجا متعلق نبود. نه فرزند مطیع و نه نان خور بازو. روزی هزار بار با خود می‌گفت مثل برده می‌خورم و همچو برده می‌خسبم. نه میلی‌ام به بقاست و نه جسارتی برای فنا. برزخRead more about گوهری که نیافتیم[…]