یک لبخند فقط برای امروز

مثل بیلیون‌ها موجود زنده در طول عمر خود میلیون‌ها کنش و واکنش بی‌ارزش در کالبد دنیا می‌ریزیم که در چشم برهم‌زدنی مثل گرد از دایره‌ی خاطرات پرمی‌کشند و به ناکجاآباد فراموشی تن می‌دهند.
لیکن اگر بنا باشد تنها هنر ما در عرصه‌ی قدرت، شوکت، عشق، نظم، تجلی و پیچیدگی حیرت‌انگیز دنیا کرم‌زیستی و تسخیر در برابر تقدیر باشد چه لزومی به بودنمان؟

مگر اینکه خدا اراده کرده باشد شاهکاری بی‌نقص و بی‌نظیر بسازد. چرخه و چرخش بی‌نقص تنظیم کند. از این همه شوکت به وجد آید؛ سپس برای همه موجودات زنده عریضه‌ی غریزه بنویسد، آنچنانکه حتی مخروج و مدفوعشان بر پایه‌‌ی نظام ثبات چرخه باشد. آنگاه یک مشت موجود بی‌مصرف به نام انسان خلق کند که دنیا را بجوند و بدرند و نابود کنند.
به مصداق این فرضیه، فرضمان از عبادت آن خدایی که اغلب ما می‌پرستیم یا چرخه‌ی اتوپایلت‌وار عادات است یا غریره‌ی مریضی وام‌گرفته از اجداد. زیرا منطقا این خدایی که در ذهن داریم لایق تمسخر است نه ستایش.

لیکن اگر عبادت و شکرمان از سر خردورزی است و پروردگار یکتا و قابل تقدیر لحظه به لحظه‌ای داریم؛ باید لااقل وظیفه خود را در حد بقیه موجودات زنده بدانیم و به فکر بیافتیم که این خوار و خسب و تلاش برای بقا در کمترین حالت باید در رده‌ی باقی مخلوقات باشد.

دست کم اگر سود نمی‌رسانیم ضرر نزنیم

اما کمی که عمیق‌تر شویم یک سری ویژگی‌هایی هم هست که ما بارزتر و نقشمان را پررنگ‌تر می‌کند.
تفکر، تعقل، زبان، ارتباطات، خواندن و نوشتن، حال آنکه این ویژگی‌های رایگان و البته خدادادی به ما تلنگر می‌زند که وظیفه و مسئولیتی پررنگ‌تر داریم.

با هر آنچه که ما را از بقیه موجودات مجهزتر می‌کند اما چه می‌کنیم؟

زبان و قلم و فکر و دلمان را گذشته‌ایم در طاقچه‌ی فرضی تا خاک بخورد؟ یا از آن بدتر تبدیل کرده‌ایم به آداب و اداهای محصول عادتی که نیش تر به جان دیگران بزند؟
از ما برای هم‌نسلان و آیندگان گرد می‌ماند و فراموشی یا خاطرات پوسیده یک ولگرد؟

آیا لازم نیست بیشتر بنویسیم؟ و البته مهربان‌تر؟ و صدالبته راه‌گشاتر؟
آیا لازم نیست از آداب و رسوم دست‌وپا گیر کهنه تن بشوییم؟
وقت آن نشده به جای زبان نسنجیده و بیان بی‌خرد قدری گفته و شنیده‌هایمان را در دهان عقل بجویم؟
بیا گاهی اگر از این ناآگاهی وسیع که بیشتر عمرمان را سوزانده رهایی یافتیم، گاهی اگر رفتار و سکناتمان را سنجیدیم و از بحر تعقل بهره بردیم؛ قرار بگذاریم که در زمان آگاهی گاهی هم فقط برای یک لبخند، فقط برای یک لبخند دست‌وپا بچرخانیم و دل و زبان بریزیم.

لبخندی که روی لب ما می‌نشیند. یا روی لبان آشنا و غریبه یا لبخندی در تمامیت وجودی خدا. یک شادی که تنها از عشق سرچشمه می‌گیرد. شاید بها و بهانه بودن ما همین یک لبخند باشد.

روی دیوار اتاق کارم جایی جلوی چشم به زودی تابلویی می‌زنم برای تداوم این آگاهی با این محتوا:
یک لبخند بساز، یک لبخند فقط برای امروز…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *