شهامت من کو؟



پشت میزم نشستم و هاج و واج نوشتنم. صفحه سفید به من زل زده و من به او.
گویی در اولین آشنایی دو غریبه که برای شروع صحبت دنبال بهانه‌ایم. انگارنه‌انگار که سال پیش همین موقع هم‌‌صحبتی با صفحه سفید کار هرروزم بود. گل می‌گفتیم و گل می‌نوشتیم. اصلاً دلداده و دلدار وصف حالمان بود.

حالا اما برای نوشتن هزار کلمه جان می‌کنم. انگار هر کلمه اشکی است که روی کاغذ فرود می‌آید. گویی  صیادی مبتدی‌ام که دست‌آخر چیز دندان‌گیری صید نمی‌کنم و دست از پا درازتر به خانه برمی‌گردم.

تابستان پارسال در مدرسه نویسندگی چالشی داشتیم با عنوان دویست هزار کلمه در سه ماه. همه ما هرروز با شوق‌وذوق برای نوشتن دویست هزار کلمه سر از پا نمی‌شناختیم.

امروز با دیدن این حال‌وروزم به یاد آن روزهای بی‌نظیر افتادم. روزهایی که قلم روی کاغذ و دست روی کیبورد نمی‌چرخید، آواز می‌خواند و می‌رقصید.

شهامتم را باز پس می‌گیرم

چاره چیست؟ مثل ورشکسته‌ای که مال‌ومنال از کف داده و آسیمه‌سر و آشفته‌ی غبطه است؛ همچون ماری گرسنه و بی‌طاقت؛ مانند تشنه‌ای جگرسوخته از عطش؛ به خود می‌پیچم و راهی جز شروعم از نقطه صفر نیست.

حالا که فقر واژگی‌ام مایه‌ی خجالت شده، عزم جزم کردم تا دوباره راه از سر بگیرم و با پرنویسی و افزون‌خواهی واژه‌ای برای دهان گشودن پیدا کنم.

لال قلمی مرا از نویسندگی دور کرده و چاره‌ای جز تمرین بی‌وقفه برای پس گرفتن شهامت ندارم.

لولوی تنبلی

آه از این لولوی تنبلی که هر بار به شکل و شمایلی مبدل و تمیز و شسته‌رفته، با نام‌های فریبنده‌ای پیش چشمم عرض‌اندام کرد. هر دفعه به بهانه‌ی کمال‌گرایی، کمبود وقت، اولویت، کار، مسئولیت در گوشم خواند: امروز که وقت این قرتی‌بازی‌ها نیست خانم‌جان! برو غذایی بار بگذار، خانه را مرتب کن، لباس‌ها را که هنوز نشستی! شب باید زود بخوابی تا فردا سر کار خواب نمانی. اگر خانه‌ی فلانی نروی که حسابی دلخور می‌شود. وای الآن هم که کمردرد و گردن درد بیچاره‌ات می‌کند…

اما دیگر نمی‌توانم خام حرف‌های این عجوزه‌ی پیر شوم. بنا دارم نقاب از چهره‌ی پلیدش بردارم و آن صورتک فریبایش را به آتش بکشم.

با خودم می‌گویم: تو اگر ننویسی هیچی نیستی. اگر ننویسی نه نویسنده‌ای هستی که یک‌عمر برایش جنگیدی، نه مهندسی که یک‌عمر دیگران از تو انتظار داشتند باشی. یک بی‌خاصیت بیکاره‌ای که به بهانه‌ی روزمرگی از خودت طفره رفتی.
اگر ننویسی خیانتکاری. خیانت به رویاهایی که روزی عاشقشان بودی اما در چرخه‌ی روزمرگی از یاد بردی.
لطفاً تنبلی و بی‌خاصیتی خودت را در ظرف زیبا نریز و با کلام متقاعدکننده از واقعیت فرار نکن.

بگذار هر چه می‌خواهد بشود

گاهی هم همان عجوزه‌ی پیر در لباس عقاید به دیدنم می‌آید و به جانم شکوه می‌کند که تو وظایف مهم‌تری داری. تو اول باید زن باشی، مادر باشی، مورد تائید دوست و خانواده باشی بعد به نوشتن فکر کنی.

و من هم باز دهان مبارک این عفریته را از هم می‌درم تا دیگر از این سخنان مفت در منبر عتابِ نراند. آخر خر! من اگر نتوانم رؤیای خودم را محقق کنم به درد رؤیای چه کسی می‌خورم. اگر نتوانم باب میل و علاقه خودم باشم، چطور می‌توانم دیگران را خوشنود کنم.

آه از این بهانه‌های سخیف… آه

رؤیای خشن

همین چند شب پیش خواب دیدم که دوستی نه‌چندان صمیمی سراغ کتابخانه‌ام رفت و دفتر شعرم را پاره‌پاره کرد. من هم با تمام قدرت شیشه‌ای برداشتم و بعد از شکستن، فک مبارکش را از این گوش تا آن گوش پاره کردم.

بااینکه می‌گویند چشم در برابر چشم؛ ولی خوب راستش دلم به کور کردنش رضا نداد. می‌دانید که من خیلی دل‌رحمم. حالا هر وقت عجوزه‌ی بدترکیب ناله و بهانه به سراغم می‌آید چشم‌غره تندی به او می‌روم و با یادآوری آن رؤیای شیرین عقوبت درازگویی‌اش را یادآوری می‌کنم.

حالا که صحبت از باز پس گرفتن شهامت است، بگذار لباس رزم به تن کنم و در میدان نبرد به هر چه غیر من است بتازم. هر آن غیر من و اهرمنی را که به جانم ناخالصی ریخته، تا به از خودم کمتر بودن رضایت دهم.

پس شاهنامه می‌گشایم و عزم مقابله با دیو و دد می‌کنم. 

چو ضحاک شد بر جهان شهریار

برو سالیان انجمن شد هزار

سراسر زمانه بدو گشت باز

برآمد برین روزگار دراز

نهان گشت کردار فرزانگان

پراگنده شد کام دیوانگان

هنر خوار شد جادویی ارجمند

نهان راستی آشکارا گزند

شده بر بدی دست دیوان دراز

به نیکی نرفتی سخن جز به راز

دو پاکیزه از خانهٔ جمشید

برون آوریدند لرزان چو بید

که جمشید را هر دو دختر بدند

سر بانوان را چو افسر بدند

ز پوشیده‌رویان یکی شهرناز

دگر پاکدامن به نام ارنواز

به ایوان ضحاک بردندشان

بران اژدهافشن سپردندشان

بپروردشان از ره جادویی

بیاموختشان کژی و بدخویی

ندانست جز کژی آموختن

جز از کشتن و غارت و سوختن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *