حوض، ماهی، آگاهی

‍‍

غوطه ور شدم.

مثل ماهی میان حوضی از حضورش.

مثل تنم، مثل وطنم، انگار جزئی از ساخت و ساحتم شده بود. با او انس گرفته بودم. با کرشمه های گاه عاشقانه و گاه عارفانه اش. با دستگریزی ها و دلربایی‌هایش!
در یک کلام اهلی شدم اهلی.

اما همان اندازه که عاشق می شدم، همان اندازه از آشکار شدن رازم می‌ترسیدم، رنج‌های عاشقانه بر جان خسته‌ام گاه شور می‌ریخت و گاه زخمه می‌زد. رنج و لذتی توأمان که از توصیفش عاجزم!

او آسمانی بود و من، پا در اسارت برکه داشتم! اما همینقدر هم که از جلوه های آسمانی‌اش به جانم می‌ریخت سر از پا نمی‌شناختم.

آمیزه‌ای از جوهر عشق و معرفت بود که با مناعت رفتار مرا تا اوج تا سرزمین اهورا می‌برد! او در اوج و من رام و خام . او پا در گریز و من در پی یافتن او ناکام!

با تمام وجود معنابخش این بیت شده بودم:

آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه ی فال به نام من دیوانه زدند

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *