خانه رویاهای بهار

در تلاشم شاعری باشم که به نوشتن عشق می‌ورزد؛ هنرمندی که هنر را زندگی می‌کند و کتابخوانی که لابه‌لای کتاب‌های عمیق به دنبال راهی برای بهتر زیستن است.

شبِ همیشه

شبِ همیشه

شب شبِ همیشه سیاه، لخت، پریشان کرانه تا کرانه نگین و نقره‌افشان گاه کم‌نور و گرفته گاه وحشی و تابان گاه پرشور و شرر گاه مهجور و نگران شب منتهی‌الیه دایرهٔ روزگار پرگار روزمرگی ستانده موهومات و رویاهایی خوش به ذهن و جانم کشانده افتان و خیزان ز دام عشقم رهانده واپسین نفسم را بهRead more about شبِ همیشه[…]

وقت ندارم…

وقت ندارم…

من کتابهای مدیریت زمان و برنامه‌ریزی زیادی خوانده‌ام. از ده، دوازده سالگی وسواس برنامه‌ریزی داشتم. ده‌ها دفتر برنامه‌ریزی که هنوز بخشی از آنها از گزند روزگار در امان مانده‌اند. سند و یادآور وسوسه‌های کمال‌گرایانه‌ام. میان کتابفروشی‌ها و کتابخانه‌ها هر کتاب تازه‌ای در این خصوص به دستم می‌رسید بلافاصله می‌خواندم. این تمام ماجرا نبود. چندین دفترRead more about وقت ندارم…[…]