عبور یا ته‌نشین؟

رویای کودکی

زندگی بلااستفاده مرگ زودرس است.
گوته

از بچگی عاشق خواندن و نوشتن بودم. همیشه فکر می‌کردم؛ من حتماً باید روزی شاعر شوم؛ اما چگونگی رسیدن به این رؤیا در طی سال‌های متمادی برایم روشن شد. در تمام این سال‌ها خواندن، نوشتن و خیال‌پردازی مرا پیش می‌برد و برای زنده نگه‌داشتن رویایم کمکم می‌کرد.

گاهی برای نوشتن یک جمله ساعت‌ها کتاب می‌خواندم و باز دریغ از کلمه‌ای. گاهی ده‌ها صفحه سیاه می‌کردم تا به یک جمله خوب برسم؛ اما بی‌فایده.

بااین‌حال رویای شیرینم هرگز از ذهن و دلم دور نشد.

آن روزها تصوری از استعداد نداشتم. فقط می‌دانستم هر چیزی را که با تمام وجود بخواهم و برایش با تمام توان بجنگم، به دست خواهم آورد.

استعداد حرف مسخره‌ای است. یکی از بهانه‌تراشی‌های ما برای طفره از رؤیاهایمان.

اما خوشبختانه در آن سن و سال همان باورهای کودکانه مرا برای ادامه سرپا نگه داشت.


اولین شعر من

دوازده سالم بود. یک روز سرد زمستانی در راه مدرسه. مثل همیشه قدم می‌زدم و از رؤیا پر و خالی می‌شدم. عشق توی قلب بی‌قرارم ولوله می‌کرد و من سرخوش و دیوانه‌وار از آن قدرت می‌گرفتم.

عشق. بله عشق. آن روزها به طرز دیوانه‌واری عاشق معلم ادبیاتم بودم. خانمی میان‌سال و مهربان، پر از شور زندگی. هفت روز هفته منتظر رسیدن دوشنبه‌ها بودم. تا با تمام وجود سر کلاس خانم دستغیب بنشینم و سرخوش و دیوانه تک‌تک کلماتش شوم.

کلمه به کلمه کتاب ادبیات را با شماره صفحه و پی‌نوشت حفظ بودم. برای نوشتن انشا سر از پا نمی‌شناختم و هر شعری به دستم می‌رسید حفظ می‌کردم. هر جلسه برایش گل می‌بردم و خلاصه شاگرد سوگلی‌اش بودم.

اما نه…

این‌ها برای عشقم به او کافی نبود. من باید با کاری شگفت‌انگیز غافلگیرش می‌کردم؛ و این شد که عزمم برای سرودن شعر جزم‌تر شد.

دیوانه بودم دیگر، آن روزها عقل درست‌وحسابی که نداشتم.

خلاصه دردسرتان ندهم.
با اندک پس‌اندازی از پول کرایه و تغذیه که ماه‌ها اندوخته بودم، چند کتاب خریدم.
سهراب، فروغ، حافظ، مشیری و سعدی.
شروع کردم به خواندن و خواندن.
کلمه‌های ناآشنا را در دفتری جمع می‌کردم و بعد با آن‌ها جمله‌های آهنگین می‌نوشتم. وزن و آرایه مطرح نبود. شعر را فقط موسیقی می‌پنداشتم.

خلاصه بعد از ماه‌ها شعر دست‌وپاشکسته‌ای با الهام از شعر سهراب نوشتم. یک شعر دست‌وپاشکسته و بی‌سروته.

کلکی خواهم ساخت
بادبانش ز گل یاس بهاران
و کف و درگه آن چهره مهتاب
روی امواج کف‌آلود شناور
ناخدا زمزمه باد صباست

کلکی خواهم ساخت
با کلک دور شوم
هم‌سفر نور شوم
از دل امواج گریزم

کلکی خواهم ساخت
تا به مهتاب رسم
صورت مهتاب ببینم
از رخش نور بچینم
برهم از ظلمت


خوب این شعر دست‌وپاشکسته را روزها خواندم و نوشتم و باز از نو ساختم تا بالاخره خودم را راضی کردم به ارائه‌اش.


قدرت عشق

خلاصه قدرت عشق کارساز شد و با یک دسته‌گل و یک شعر دست‌وپاشکسته و بال‌وپر سوخته به دیدار معلم رفتم. هیچ‌وقت حال ملتهب و دست‌پاچه‌ی آن روزم را فراموش نمی‌کنم.

مثل یک کودک خجالتی باشرم و دودلی البته درنهایت ادب و احترام نامه و گل را به دست معلم دادم. دلم می‌خواست با جان و دل به آغوش معلم بپرم و از احساس گوشه دلم برایش بگویم. دلم می‌خواست بگویم که نه مثل یک معلم بلکه مثل یک مادر عاشقش هستم.
دلم می‌خواست یک شماره تماس از او طلب کنم و بگویم فقط گاهی می‌خواهم صدایش را بشنوم.

اما سکوت کردم و با سرخی خجالت از صحنه دور شدم.

آن روز آخرین روز کاری خانم دستغیب بود. هرگز هم نتوانستم نظرش را راجع به آن متن دست‌وپاشکسته که به خیالم شعر بود بدانم. فقط تمام راه را تا خانه مثل کودکان بی‌پناه گریه کردم تا یک هفته بعد از آن‌هم در تب سوختم و دم نزدم.

خلاصه آن روزگار و آن عشق کودکانه گذشت اما خیال شعر از خاطر من دور نشد.

انگار این عشق پاک و کودکانه هدیه شعر برایم داشت. شعری که جانم را لبریز کند و به زندگی‌ام معنا ببخشد.

عبور یا ته‌نشین

باری آن عشق آتشین طی سال‌ها از من عبور کرد و شعر اما در من ته‌نشین شد. شعری که روزبه‌روز و لحظه‌به‌لحظه برایم جدی‌تر و خواستنی‌تر می‌شد.

لیکن امروز داشتم به حکمت عبور و ته‌نشین می‌اندیشیدم. اینکه در گذر روزگار چه چیزهای ارزشمندی در ذهن و دلم جامانده؟ چقدر تلاش می‌کنم تا با معنا دادن به روزها از گریزشان قد بکشم؟ چقدر از آن جسارت کودکانه در من باقی‌مانده و چگونه باز به آن قدرت از عشق دست‌یابم؟

روزهایی که با حال خوب و بد عجین‌اند اما همه این احساسات سطحی و زودگذر باید چیزی بیشتر از اندوه و شادی باشند. چیزی عمیق و ارزشمند هرازگاهی باید برای آینده در وجودمان ته‌نشین شود والا خوار و خسب از هر چهارپایی برمی‌آید.


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *