دستان اعجاز دوست

بی‌هیچ دلیل روشنی غمگینم. غم عالم ریخته توی دلم. اصلا این هم شد زندگی؟
مدام غم و حسرت!
مدام کینه و نفرت!

اصلا زندگی از جان من چه می‌خواهد؟ من در این دنیای وارونه چه می‌کنم؟ این همه دویدن و نرسیدن برای چیست؟ این همه رنج برای بقا؟ این همه کابوسِ ناتمام؟

ناآگاه و مأیوس قدم می‌زنم. پُتک افکارم از چپ و راست می‌کوبد. سرم هزار تُن شده و یارای نگه ‌داشتن آن را ندارم. تلوتلوخوران و لرزان گام برمی‌دارم.

با صدایی مهیب و گوش‌خراش به چندمتر آن‌طرف‌تر، جایی که نمی‌دانم کجاست پرت می‌شوم. سُر می‌خورم روی آسفالت. به بقایای پوستم که زیر ستیغ آفتاب برشته می‌شوند خیره می‌مانم.

ناگهان زندگی، برای من که تا همین چند لحظه پیش از دنیا بیزار بودم، معنا می‌یابد.

آرزو می‌کنم، قدری بیشتر زنده بمانم. دیگر صدایی به گوش نمی‌رسد. نه درون محفظه بزرگ و پیچ‌درپیچ ذهنم، نه بیرونم.

سکوتِ مطبوعی را حس می‌کنم که پیش از این با من غریبه بود. سکوتی که با زمزمه‌های آشنایی کرشمه می‌کند و به موسیقی تن می‌دهد.

وه!
عجب از دولت اجرام دور
وه؟
عجب از دولت اجرام دور

توی ذهنم شعری خوشایند زمزمه می‌شود. شعری كه کرشمه‌کنان و دست‌افشان به جانم می‌ریزد. شعری خوش از خاطراتی خوش.

دست‌های گرمم از خون را روی ماهی‌تابه آسفالت سرخ می‌کنم. گرمای مطبوعی شگرف و کم‌یاب به جانم می‌ریزد.

درد در تنم مثل حادثه‌ای مرموز و کشف نشده منتشر می‌شود. انتشاری که مثل نت موسیقی سلول‌هایم را به وجد می‌آورد.

لبخند می‌زنم، چشم‌هایم را از نور پر می‌کنم. دست ‌و پا بسته اما از گزند غم رسته برمی‌خیزم.

هیچکس این اطراف نیست.

قدم‌هایم را می‌شمارم. نوازش نسیم را روی صورتم حس می‌کنم. به خون‌های دلمه بسته روی دستم پوزخند می‌زنم. می‌زنم زیر آواز.

یک آواز مبهم می‌ریزد در جانم:

زنده به عشقم خرده مگیرم
زنده به عشقم تا که بمیرم

چه کسی می‌داند شاید هم دست معجزه‌ای خورده باشد توی سرم که این‌قدر کن فیکون شدم.

چه کسی می‌داند؟ شاید هم دستان اعجاز اوست، دستان اعجاز دوست.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *