خروج از تاریکی

‍‍
گاهی آنقدر به بودن فکر می کنم
که یادم می‌رود هستم
حلول می کنم در هر چه هست
آنقدر که نیست می شوم
نیست
آیینه را نمی بینم از فرط خودبینی
نقب می زنم در شکلک ها و صورتکها
مسخ می شوم
رویاهایم را زنده به گور می کنم
غرق می شوم
می میرم از روزمرگی

آهای صورتکهای پوشالی
آهای آدمکهای کاغذی
میخواهم امروز نقش خودم را بازی کنم
عبور کنم از سایه ها
و بپذیرم که هستی در نیستی است
و موسیقی در سکوت
و روز در عدم
و عشق
عشق از تنهایی زاده می شود

میخواهم سنگها را ببوسم
رنگها را قطره قطره بریزم روی آسمان
و ستاره ها را بچینم لب پنجره نگاهم
می خواهم به تاریکترین لحظه شب گره بخورم
و عاشق شوم
عاشق نیستی
چشمهایم را پاک کنم از خوابها
و یک شب با خواب تو بیدار شوم
همانگونه مسخ
همانقدر عاشق
در آغوش تو
مثل طفلی نوپا
چشم بگشایم
اما این بار ببینمت
فقط تو را
در تو محو شوم مثل شب در روز
با تو یکی شوم
و از آن بالا در حلول بودنم کنار بودنت
شهر را آرام آرام
بی وسوسه و رام بگذرم
تنها کنار تو عشق من
تنها کنار تو خدا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *