رنگ خدا

‍‍ ‍‍ ‍‍ ‍‍ ‍‍

رنگ خدا را در چشمان به غم نشسته ی کودکی دیدم که فال و سرنوشتم را با دستان کوچکش به من داد تا قیمت لبخند مادرش را به او بدهم!

رنگ خدا روی صورت رفتگری پیر نقش بسته بود که نیمه شب، در حالی‌که در بستر گرم و نرمم چنبره زده بودم، با صدای خش خش ساییدن جارویش روی تن پیاده رو بیدار شدم.

رنگ خدا، را هر روز در تار و پود انسانهای عادی و روزمره و ناشناس اطرافم می بینم که مدتهاست زیر غبار شهر مدفون شده اند و همه‌ی شاهکارشان این است که دلی را نرنجانند.

هر وقت خدا را روی زمین، در هیاهوی همین مردم عادی و گمنامِ شاد و غمگین دیدی، بدان دلت رنگ خدا گرفته.

به همین جماعتِ ساده دل بپیوند.
نه یک پله بالاتر
نه یک قدم جلوتر
دوشادوششان بایست.

در روح تک تک این مردم تکه ای از وجود خداست.

خدا رنگ عشق است. تو هم اگر خواستی رنگ خدا شوی، عاشق شو.
عاشق تمام رنگهای آفرینش
بی قضاوت
بی قانون
فقط نگاه کن.
فقط عاشق باش!

تا خدا زیباترین رنگش را به تو نشان دهد، به تو که حقیقت آفرینشش را درک کردی و از اسارت دنیا گذشتی.

فقط به خاطر او، فقط به خاطر عشق!

دلیل دیگری برای آفرینش دنیا اگر نیست، بیهوده برایش دست و پا نزن!

خرج بندگی یک لبخند است.
با یک لبخند به صورت ماهت رنگ خدا بزن.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *