ناموزون

دل‌نگاره‌ها و نثرهای ادبی

برای رزانای خیالی‌ام

کودکان
این پاک ترین و زیباترین فرشتگان
در کارگاه بی رحم قانون‌های سخت
با گداخته‌ترین آهن‌های مذاب
بی رحمی و ترس را
در قالب‌های دفرمه ی شرارت
شکل می‌گیرند

و خدا را
خدای بی رحم و ترسناک قصه ها را که بزرگ است و نادیدنی
در قبرهای تاریک و جهنم‌های گداخته
می شناسند
و در برکه‌های فاسد و راکد بی‌عشقی
مثل موش‌های کور
به ذلت عادت می‌کنند
به ندیدن شعله‌های غروب روی سینه سرخ آسمان
به نشنیدن صدای پرندگان
به سنگ‌های صیقلی براق و سحرآمیز
حتی به کوچ دل انگیز پرندگان
و همان‌گونه ذلت بار و حقیر
در کمترین سال‌های جوانی
چون عروسکی مرده
به زنده بودن تظاهر می‌کنند
بی‌آنکه زندگی کنند
آه…

کودکم
چشمانت
این دو تیله‌ی پاک و مهربان را
به عشق بگشا
و سرود زندگی بخوان با صدای خوشت
و برقص چون طنازی جویباران
و موسیقی شو در بطن سازها و نوازها

کودکم
خدا نه درون قبرهاست
نه آسمان‌ها
که اگر قلب بگشایی

می‌بینی درون سینه‌ات
مثل مروارید می‌درخشد
و تو همین‌جا روی زمین
می‌توانی از بهشت موعودش
کام بگیری

کودکم
کودکی کن
بی قانون و سازش
و خودت را در آغوش گیر
آنگاه خدا از درون تو زاده می شود
به حقیقت سوگند



✍️بهار اخوت

‍‍ خروج از تاریکی

گاهی آنقدر به بودن فکر می‌کنم
که یادم می‌رود هستم
حلول می‌کنم در هر چه هست
آنقدر که نیست می‌شوم
نیست

آیینه را نمی بینم از فرط خودبینی
نقب می زنم در شکلک‌ها و صورتک‌ها
مسخ می شوم
رویاهایم را زنده به گور می کنم
غرق می شوم
می میرم از روزمرگی

آهای صورتکهای پوشالی
آهای آدمکهای کاغذی
میخواهم امروز نقش خودم را بازی کنم
عبور کنم از سایه ها
و بپذیرم که هستی در نیستی است
و موسیقی در سکوت
و روز در عدم
و عشق
عشق از تنهایی زاده می شود

می‌خواهم سنگها را ببوسم
رنگها را قطره قطره بریزم روی آسمان
و ستاره ها را بچینم لب پنجره نگاهم
می خواهم به تاریکترین لحظه شب گره بخورم
و عاشق شوم
عاشق نیستی
چشمهایم را پاک کنم از خوابها
و یک شب با خواب تو بیدار شوم
همانگونه شیدا
همانقدر عاشق
و در آغوش تو
مثل طفلی نوپا
چشم بگشایم
اما این بار ببینمت
فقط تو را
و در تو محو شوم

مثل شب در روز
با تو یکی شوم
و از آن بالا در حلول بودنم کنار بودنت
شهر را آرام آرام
بی وسوسه و رام بگذرم
تنها کنار تو عشق من
تنها کنار تو خدا

✍️ بهار اخوت



زنده به شعرم

من زنده‌به شعرم
و می‌نویسم
تنها
تنها

تنها
‏برای ماهی‌ها
که رنجِ تلاطم به جان خریدند
تا در دریایی
آبی
آبی
آبی
زیبا
زیبا
زیبا
وسیع
وسیع
وسیع
پیوند بخورند به آسمان
آن‌گونه که با هر موج یک ستاره نورانی در آسمان زاده شود

بهار اخوت


‏گاهی
آهی
نوری
تپشی
وزشی
زمزمه ای
باید
گوش بسپار
شاید مبتلا شوی

✍️بهار اخوت

‍‍ ‍‍پروانگی

ایستاده روی یک پا
مثل عروسک بی اراده ی جعبه ی موسیقی
به ساز جهان می رقصم
در عمیق ترین جای ذهنم
در عمیق ترین نقب وجودم
جایی که لبخند مدتهاست معنی خود را از دست داده
جایی که متن موسیقی زندگی ام
با آداب و رسوم و چهارچوبها
نوشته شده

جایی میان اراده و تسلیم
جایی میان جنگ و صلح
زیر نقاب هماهنگی ام با جهان بیرون
درون پیله ی تنهایی
نقشه ی پروانگی می ریزم
آرام آرام برای رهایی قد می کشم
در آرزوی پرواز تا اوج
در آرزوی بی کرانه پریدن
آرام آرام
تسلیم و رام
در آتش عشق
می سوزم
برای روزی که پروانگی بیاموزم


✍️بهار اخوت

لبخند کودکی ‍

در هاله ای از شرم
با تابستانه‌ترین لحظه های گرم
از پیشانی غرورت می‌چکم
در حضور ساده و صمیمی ات
احساس می کنم کودکم
غرق در بازی های کودکی
با خوابهای عروسکی
در چشمهای رؤیایی ات می نشینم
فرصت لبخندم
رؤیایی کودکی ام باش
لبخندی مثل لبخند کودکی

✍️بهار اخوت

‍‍ ب‍‍اورم کن
‍‍ ‍‍ ‍‍ ‍‍
باورم کن
مثل یک کودکانه
که اشتباهی
میان آدم بزرگها پرسه میزند
من فقط برای بودن وقت دارم
می‌خواهم گم شوم در کوچه پس کوچه های رویا
جایی که تنها تو می دانی
می‌خواهم یواشکی
رویاهایم را بپوشم و از پنجره بگریزم میان ستاره ها
شبهایم قصه کم دارد
دلم یک بغل نقاشی می خواهد
آن چنان کودکانه و رنگی
که هیچ ابری درکش نکند
کودکانه هایم را
باور کن
برایم شعرهای صلح آمیز بخوان
با من از ادا و آداب سخن نگو
با من ساده باش
مثل ترانه هایم
کودکانه هایم را
باور کن

✍️بهار اخوت

جزیره ی خیال ‍‍ 

آیا ؟
این چشمان من است وقتی که تو را می بیند؟
یا جزیره ی کوچکی که تو در آن سکنی داری؟
پلک بر هم نمی زنم مبادا از تو خالی شوم 
مبادا پر بکشی
دوستت دارم تنها کلامی است که می توانم با آن
آتشکده ی جنونم را تسخیر کنم
اما هرگز معنای احساسم در واژه ای نمی گنجد
آن چنان که تو در واژه ها نمی گنجی
فراموشی وقتی کنار نامت می نشیند
عجیب به تو وابسته تر می شوم 
بی تو چشمانم را
این دو بلور شکستنی 
که انعکاس وجود توست
چگونه دوست بدارم؟
چگونه آیینه ها را در ابراز تجلی به خویش بخوانم؟
چگونه با چشمانم بی تصویر تو بمانم؟ 
جزیره ی کوچک خوشبختی 
تا ابدیت چشمانم
دنیا را کنار تو می خواهم

بهار اخوت

ذهنِ رها ز بند

ذهن ای پرنده ی در زنجیر 
اینگونه رهایت کردم
که شبی 

عشق از دریچه ی قلبم تابید
و چون تاریکی که در نور محو شود
روزمرگی‌هایم مرد
و زندگی 
رنگ رنگ رنگ
رنگِ رنگارنگ سرخوشی گرفت
آن جا که خدا از درونم نجوا کرد
ای دوست
نزدیکترم 
از رگ گردن




بهار اخوت

‍‍ روباه و عشق

روباه گفت
برای اهلی شدن ، اهل دلی؟
آرام و رام
قلبم را
مثل یک بادبادک بی وطن
به مقصد نامعلومش سپردم
اهلی شدم
آنقدر که دستاویز اراده‌ام
مسکوت اختیارش بود
سالهاست
در جزیره ی سرگردانی پرسه می‌زنم
بی آنکه بدانم تا کجا بی اراده از هر آنچه که باید باشم
دور و دورتر می‌شوم

روباه، روباه است
من شاهزاده نبودم!

✍️بهار اخوت

‍‍ حلاجِ زمستان

آهای حلاج خسته!
از دوش ابرها پایین بیا
با این موسیقی که تو در آسمان نواختی
با این عروس شب که تو از زمین ساختی
با این جنون که به جانمان ریختی
با دانه هایی که به جانمان آمیختی
چگونه جوانه عشق سر بر نیاورد از جان
و چگونه عشق ، شعله نکشد از نهادمان

آهای حلاج خسته!
عاشق دل شکسته
پرنده ی پر بسته!
از دوش ابرها پایین بیا
اینجا روی زمین
سیاره ی سرگردانِ غمگین
در این شبهای عاشق کُش بی سرنشین
عشق را نه یک شب
که همواره و همیشه به ما بیاموز
آتشش را نه فقط یک روز
تا ابد
برای همیشه
در قلب‌هایمان بیافروز
که جز این چه ارزشی دارد زنده بودن
چه فرقی دارد بودن یا نبودن

✍️بهار اخوت

‍‍ ‍
مهتاب نوش

میان ظرف سکوتم مهتابی رویید
مهتاب نوشیدم
تابیدم
گویی که انگار ستاره ای درونم جوانه زد
در آغوش آسمان
ستاره شدم
روییدم از جوانه ی اگاهی
انگار کن که گمشده ای بودم در راهی دراز
که یافتم نشانه را
رخت بربستم از قواعد روزمرگی
انگار کن رقص بی قاعده ی قاصدکی در بادم
که بی قانون می رود اما
ایمان دارد به هدایت
خاموشم
تا بشنوم زمزمه ها را
تشنه ام
تشنه ی آگاهی
باید رها شوم از بندها
باید سر به عشق بسپارم
باید بمانم در آغوش آسمان

✍️بهار اخوت

‍‍ کودکیِ گمشده

انگار همین دیروز بود
کودکی ام
پاورچین پاورچین
از لابلای بوته های جسارت
تمام باورهای شجاعانه ام را
در بقچه پیچ رهایی
پنهان کرد
و گرمای عاشقانه های بی دلیلم را
که هیچ سرمایی تا آن روز
به نزدیکی آن
سرک هم نکشیده بود
بی اجازه برد
تا آن لحظه
تمام آنچه برای زندگی ام کافی بود
یک لحظه بود و یک لبخند
برای شاد بودنم
همین گردونه ی سیال و بی نهایت ذهنم
کافی بود
اما آن وروجک
بی اجازه مخیله ام را
که پر بود از نور
و خالی از شب
شبانه به یغما برد
کودکی ام را می گویم
همان تنها دلیل جسورانه ی بودنم
که شبی
نیمه شبی
از میان دستانم
تا همیشه ی زنده بودنم
پر کشید

دیر زمانی است
همه چیز هست
خانه
دارایی
رتبه
نشانی
آرزوهای بیش و کمی رهگذر
اما هیچ وقت برای زندگی کردن کافی نبوده اند
مدت‌هاست زنده ام
بی زندگی
و مدام
ذهنم را
از خاطراتم
پر و خالی می کنم
اما
کودکی ام
هیچ جا نیست
جوری نیست
که انگار هیچ گاه نبوده
انگار همین دیروز بود…

.✍️ بهار اخوت

‍‍ روز بی‌دلقک ‍‍

کاش یک روزِ بی‌دلقک داشتیم
و همان‌گونه بی قضاوت از کنار هم می‌گذشتیم
و لبخندهایمان از ته دل
و اشکهای‌مان بی ترس از قضاوت و گله می‌ریخت
کاش یک روز صورتک لبخندم را بر می‌داشتی و می‌پرسیدی…
راستی! امروز حال دلت خوب است؟
یک حالت چطور استِ بدون کلیشه
یک احوالپرسی، بدون قضاوت
یک روزِ بی روزمرگی
تا بعد از باریدن
شکوهِ رنگین کمان لبخندم را ببینی

از سیاست بازی این رسوم
از آیینِ دلقک‌هایِ فرومایه
که خشم و نفرت شان را در پسِ لبخندها پنهان می کنند بیزارم
از آیین لبخند های مسموم
از آیین احوالپرسی های کلیشه‌ای
از وقتهای ضیق
از این همه دریغ

راستی دلقک!
حال تو هم خوب است؟

✍️بهار اخوت

‍‍ رؤیا بازی

رویا می بافم
کنار پنجره
از تو
که قلب و ذهنم را
در تاریکی شب
با کورسوی داشتنت
به هم گره زدی
با تو شاعر شدم
با تو پر شدم از آرزوی زندگی
در تاریک ترین نقطه ی شب
در قدرتمندترین جاذبه های مرگ
تصویر تو را
چون قندیل‌های براق ستاره
بر غار تنهایی‌ام آویختم
تصویر تو را سرودم
تصویری از رویای تورویا می‌بافم
از تو که با تمام نبودنت
درونم جوانه زدی
روییدی
تناور شدی
و ریشه های جسم و روحم را تسخیر کردی

رویا می بافم
از تو
برای پنجره ها
که مثل من
شبزده اند
و ریسه ها را
به امید نور در آغوش می‌کشند

رویا می بافم
شبی
کنار پنجره ای
با شعری از تو
و برای تو
با آنکه می دانم
تا ابد
تنها در رویاهایم می‌نشینی
و جز این
هیچگونه
هیچ وقت
هیچ جا
ندارمت
از تویی که نیستی
برای پنجره‌ها
کنار پنجره‌ها
هر شب
رویا می‌بافم

✍️بهار اخوت

بی‌مخاطب، بی‌مقدمه، بدون شرح

زن، مرد، بچه، پیر، جوان، دختر و پسر
ما زاده‌ی دردیم
فرقی نمی‌کند
اسطوره ساختیم
درد را سینه به سینه زمزمه کردیم.
درد را که التهابِ مذابی بود بر سینه‌هایمان

درد اما
از ابتدا
از ازلیتِ خداوندی خدا
وجهِ تمایز بود
برای رشد کردن
تحول
دگردیسی

برای پناه بردن
مصون ماندن
خطر کردن

درد اگر به چرخه نیافتد
مرداب می‌سازد
دشمنی می‌تراشد و دردآلودگی

اما درد در چرخه‌ی شناختن و رشدکردن،

بدون در نظرگرفتن عامل و متهم کردن
می تواند
عامل برتری باشد
سرافرازی
قدرتو جز این
قهرمانی زاده نمی‌شود
پهلوانی پدید نمی‌آید
اصلا آدمی، آدم نمی‌شود.

چه فرق می‌کند
درد از که و از کجاست

درد می‌تواند پل شود برای نجات
یا ویرانه برای عزا

درد سنگِ محک است
زر باشیم
زر

بهار اخوت

‍‍ حال خوب من

حال خوب من بمان
از کسی نرنج
با همه بجوش

در زمان بی کسی
مرا رها مکن

حال خوب من
شرط بودنت منم

با لبان خسته ام بخند
در درون سینه ام بجوش
هیچ‌کس
هیچ‌وقت
هیچ جا
برای تو
مثل من نشد

آسمان و ابر و باد و آفتاب
برای ما
بهانه بود

ما برای هم
تمام لحظه های خوب را ساختیم
ما به هیچ‌کس وفای خویش را نباختیم
حال خوب من
نترس

من
کنار تو
برای تو
به تو
خنده می‌زنم

از تحول جهان مترس
سهم من تویی
سهم تو منم

✍️ بهار اخوت